نام کتاب: غرور و تعصب
من آدم روراستی هستم. همه می دانند که من آدم رک و صریح اللهجه ای هستم، و در این موقعیت خاص هم از عادات همیشگی ام عدول نخواهم کرد. دو روز پیش خبر بسیار نگران کننده ای به گوشم رسید. به من گفته اند که نه تنها خواهرتان دارد با یک آدم حسابی ازدواج می کند، بلکه شما دوشیزه الیزابت بنت هم به احتمال زیاد با خواهر زاده من، آقای دارسی، ازدواج خواهید کرد. البته من می دانم که این قضیه قاعدتا باید دروغ بی شرمانه ای باشد، و بعید می دانم که ایشان آن قدر تنزل مقام داده باشند که این شایعه را محقق کنند. با این حال، من بلافاصله تصمیم گرفتم بیایم اینجا تا شما را از افکار و احساساتم مطلع کنم.»
الیزابت که از فرط حیرت و احساس اهانت رنگش پریده بود در جواب گفت: «اگر فکر کردید که این شایعه صحت ندارد، عجیب است که به خودتان زحمت داده اید و آمده اید این جا. منظور سرکار چیست؟»
«می خواهم این شایعه تکذیب بشود.»
الیزابت با خونسردی گفت: «برعکس، وقتی می آیید لانگبورن و با من و خانواده ام ملاقات می کنید، خودتان به نوعی شایعه را تأیید می کنید، البته به فرض که شایعه ای در کار باشد.»
«گفتید به فرض؟ وانمود می کنید که بی خبرید؟ مگر شماها خودتان در این شایعه پراکنی نقش نداشته اید؟ آیا نمی دانید که خبرش همه جا پیچیده؟ »
«من که چیزی نشنیده ام.»
«و آیا می توانید به همین نحو اظهار کنید که مبنایی هم ندارد؟ »
«من تظاهر نمی کنم که به قدر شما بی پرده و رک هستم. شما می توانید هر چیزی دل تان خواست بپرسید، اما من مجبور نیستم به هر سؤالی جواب بدهم.»
«قابل تحمل نیست. دوشیزه بنت، من می خواهم جواب بگیرم. آیا خواهر زاده من از شما خواستگاری کرده؟ »
«سرکار فرمودید که غیر ممکن است.»

صفحه 390 از 431