نام کتاب: غرور و تعصب
خانم بنت با نزاکت تمام از سرکار علیه خواهش کرد که تنقلات میل کنند، اما لیدی کاترین قاطعانه و حتی کمی غیر مؤدبانه از خوردن امتناع کرد. بعد هم پا شد و به الیزابت گفت:
«دوشیزه بنت، به نظرم محوطه کوچکی آن طرف چمنزار شماست که قشنگ است. اگر لطف کنید همراهی ام کنید، بدم نمی آید گشتی در آن جا بزنم.»
خانم بنت گفت: «برو، عزیزم، همه گذرگاه ها را به ایشان نشان بده. گمان می کنم ایشان از آن درخت زار خلوت خوششان بیاید.
الیزابت اطاعت کرد. به سرعت به اتاقش رفت تا چترش را بردارد، و بعد پایین پله ها نزد مهمان والامقام رفت. وقتی از راهرو می گذشتند، لیدی کاترین در اتاق های غذاخوری و پذیرایی را باز کرد، نگاهی انداخت و بعد از کمی سبک و سنگین کردن گفت که اتاق های بدی نیستند، و به راه خود ادامه داد.
کالسکه اش کار در ایستاده بود. الیزابت دید که ندیمه او در کالسکه نشسته است. در گذرگاه شنی که به درخت زار می رسید ساکت پیش رفتند. الیزابت تصمیم گرفته بود با این زن که بداخلاق تر و نامطبوع تر از سابق به نظر می رسید سر صحبت را به هیچ وجه باز نکند.
به قیافه اش نگاه می کرد و با خود می گفت: «چه طور فکر می کردم مانند خواهر زاده اش باشد؟»
وقتی به درخت زار رسیدند، لیدی کاترین صحبت را شروع کرد
«دوشیزه بنت، لابد می دانید که چرا من به اینجا آمده ام. ته دل و ذهن تان می دانید که چرا آمده ام.»
الیزابت مات و متحیر نگاه کرد و گفت:
«مسلم بدانید که اشتباه می کنید، خانم. من به هیچ وجه نمی دانم که چرا افتخار دیدن تان نصیبم شده.»
سرکار علیه با لحنی خشمگین جواب داد: «دوشیزه بنت، شما باید بدانید که نمی شود سر به سر من گذاشت. شما شاید بخواهید روراست نباشید، اما

صفحه 389 از 431