نام کتاب: غرور و تعصب
فصل ۱۴

تقریبا یک هفته بعد از نامزدی بینگلی و جین، یک روز صبح که بینگلی با خانم ها در اتاق پذیرایی نشسته بود صدای کالسکه ای توجهشان را جلب کرد و همه به طرف پنجره نگاه کردند. دیدند کالسکه ای با چهار اسب از چمنزار به طرف شان می آید. هنوز صبح زود بود و بعید بود که مهمان آمده باشد. ظواهر امر نیز نشان نمی داد که کالسکه مال آن حوالی باشد. اسب ها چاپاری بودند. نه کالسکه شبیه کالسکه های آن اطراف بود و نه علائم و نشانه های خدمتکارانی که جلوتر از کالسکه می راندند. اما شکی نبود که کسی داشت می آمد، به خاطر همین بینگلی بلافاصله به جین گفت که بهتر است خودشان را از قید و بند این مزاحمت ناخوانده خلاص کنند و با هم به بوته زار بروند و قدم بزنند. رفتند، و سه نفر باقی ماندند با حدس و گمان هایی درباره مهمان ناشناس. فکرشان به جایی نمی رسید. بالاخره در باز شد و مهمان به اتاق آمد. لیدی کاترین دو بورگ بود.
همه در وضعی بودند که بی اختیار تعجب می کردند، اما این تعجب واقعا فوق انتظار بود. البته خانم بنت و کیتی که اصلا لیدی کاترین دو بورگ را نمی شناختند میزان تعجب شان کمتر از الیزابت بود.
مغرورتر از همیشه وارد اتاق شد. در جواب سلام الیزابت فقط سری تکان داد و بی آن که کلمه ای بگوید نشست

صفحه 387 از 431