دو عاشق، که گاهی پیش می آمد، الیزابت می دید که وجودش برای هر دو نفر آن ها لازم است. در غیاب جین، بینگلی خودش را به الیزابت می چسباند تا از جین حرف بزند. وقتی هم بینگلی نبود، جین همین کار را می کرد.
یک شب جین گفت: «کلی خوشحال شدم وقتی به من گفت توی بهار که لندن بود اصلا خبر نداشت من هم لندن بوده ام! باورنکردنی است.»
الیزابت جواب داد: «من هم چنین فکری می کردم. اما علتش را نگفته؟ »
«لابد کار خواهرش بوده. مسلما از آشنایی او با من خوش شان نمی آمده. تعجبی هم ندارد، چون بینگلی می توانسته انتخاب دیگری بکند که از هر جهت مزایای بیشتری داشته باشد. اما به نظر من، وقتی ببینند برادرشان با من خوشبخت است راضی خواهند شد. رابطه ما هم خوب خواهد شد، هرچند که هیچ وقت نمی توانیم آن طوری باشیم که اولش بودیم.»
الیزابت گفت: «این حرفی که از تو می شنوم واقعا قابل بخشش نیست. دختر خوب! اصلا خوشم نمی آید که باز هم گول رفتار ظاهری دوشیزه بینگلی را بخوری.»
«لیزی، باورت نمی شود، اما نوامبر گذشته که به لندن می رفت واقعاً عاشقم بود. فقط فکر می کرد من بی اعتنا هستم و همین باعث شد دیگر نیاید این جا!»
«البته اشتباه می کرد، ولی این هم به خاطر حجب و حیایش بود.»
این حرف باعث شد که جین صحبت را به تعریف و تمجید از بینگلی بکشاند و این که بینگلی خوبی های خود را دست کم می گیرد.
الیزابت خوشحال بود که بینگلی از مداخله دوست خود حرفی نزده است، چون با این که جین آدم بسیار خوش قلب و بخشنده ای بود باز ممکن بود کدورتی از بینگلی به دل بگیرد.
جین گفت: «واقعاً من خوشبخت ترین آدم دنیا هستم! اوه! لیزی، چه طور شد که در خانواده ما من به خوشبختی رسیده ام و از بقیه جلو افتاده ام! کاش خوشبختی تو را هم ببینم! کاش مردی مثل بینگلی برای تو هم پیدا می شد!»
یک شب جین گفت: «کلی خوشحال شدم وقتی به من گفت توی بهار که لندن بود اصلا خبر نداشت من هم لندن بوده ام! باورنکردنی است.»
الیزابت جواب داد: «من هم چنین فکری می کردم. اما علتش را نگفته؟ »
«لابد کار خواهرش بوده. مسلما از آشنایی او با من خوش شان نمی آمده. تعجبی هم ندارد، چون بینگلی می توانسته انتخاب دیگری بکند که از هر جهت مزایای بیشتری داشته باشد. اما به نظر من، وقتی ببینند برادرشان با من خوشبخت است راضی خواهند شد. رابطه ما هم خوب خواهد شد، هرچند که هیچ وقت نمی توانیم آن طوری باشیم که اولش بودیم.»
الیزابت گفت: «این حرفی که از تو می شنوم واقعا قابل بخشش نیست. دختر خوب! اصلا خوشم نمی آید که باز هم گول رفتار ظاهری دوشیزه بینگلی را بخوری.»
«لیزی، باورت نمی شود، اما نوامبر گذشته که به لندن می رفت واقعاً عاشقم بود. فقط فکر می کرد من بی اعتنا هستم و همین باعث شد دیگر نیاید این جا!»
«البته اشتباه می کرد، ولی این هم به خاطر حجب و حیایش بود.»
این حرف باعث شد که جین صحبت را به تعریف و تمجید از بینگلی بکشاند و این که بینگلی خوبی های خود را دست کم می گیرد.
الیزابت خوشحال بود که بینگلی از مداخله دوست خود حرفی نزده است، چون با این که جین آدم بسیار خوش قلب و بخشنده ای بود باز ممکن بود کدورتی از بینگلی به دل بگیرد.
جین گفت: «واقعاً من خوشبخت ترین آدم دنیا هستم! اوه! لیزی، چه طور شد که در خانواده ما من به خوشبختی رسیده ام و از بقیه جلو افتاده ام! کاش خوشبختی تو را هم ببینم! کاش مردی مثل بینگلی برای تو هم پیدا می شد!»