با ملاحظه اید که هیچ مسئله ای را حل نخواهید کرد. آنقدر سهل می گیرید که هر خدمتکاری می تواند گولتان بزند. آن قدر هم دست و دل بازید که همیشه خرجتان از دخلتان بیشتر خواهد بود.»
«خدا نکند. بی احتیاطی یا بی فکری در امور مالی خطای نابخشودنی است.»
خانم بنت بلند گفت: «دخل و خرج؟ آقای بنت عزیز، درباره چه چیزی حرف می زنی؟ بینگلی سالی چهار یا پنج هزار پوند درآمد دارد، تازه بیشتر.»
بعد رو کرد به دخترش و ادامه داد: «اوه! عزیزم، جین عزیزم، من خیلی خوشبختم! امشب خواب به چشمم نمی آید. می دانستم این طور می شود. همیشه می گفتم که بالاخره درست می شود. معلوم بود که این همه خوشگلیات بی فایده نیست! یادم هست همان اول که بینگلی را دیده بودم، همان پارسال که به هرتفردشر آمده بود، فکر کرده بودم چه خوب است شما دو تا به هم برسید. اوه! بینگلی جذاب ترین جوانی است که من تا حالا دیده ام!»
ویکهام، لیدیا، همه فراموش شده بودند. حالا جین دختر عزیز دردانه بود. در آن لحظه، خانم بنت به کس دیگری اهمیت نمی داد. خواهرهای کوچکتر جین هم داشتند به چیزهای خوبی علاقه نشان می دادند که جین در آینده می توانست در اختیارشان بگذارد.
مری دوست داشت از کتابخانه ندرفیلد استفاده کند، و کیتی اصرار داشت هر زمستان در آن جا چند مجلس رقص به پا شود.
بینگلی دیگر مهمان هر روز؛ لانگبورن بود. بیشتر روزها قبل از صبحانه می آمد و همیشه تا بعد از شام می ماند. فقط گهگاه همسایه بی ملاحظه ای پیدا می شد که داد همه را در می آورد و از بینگلی برای ناهار دعوت می کرد و او هم مجبور می شد دعوتش را بپذیرد.
الیزابت دیگر فرصت پیدا نمی کرد با خواهرش گپ بزند. وقتی بینگلی بود، جین به دیگران توجهی نداشت. با این حال، در همان ساعت های جدایی
«خدا نکند. بی احتیاطی یا بی فکری در امور مالی خطای نابخشودنی است.»
خانم بنت بلند گفت: «دخل و خرج؟ آقای بنت عزیز، درباره چه چیزی حرف می زنی؟ بینگلی سالی چهار یا پنج هزار پوند درآمد دارد، تازه بیشتر.»
بعد رو کرد به دخترش و ادامه داد: «اوه! عزیزم، جین عزیزم، من خیلی خوشبختم! امشب خواب به چشمم نمی آید. می دانستم این طور می شود. همیشه می گفتم که بالاخره درست می شود. معلوم بود که این همه خوشگلیات بی فایده نیست! یادم هست همان اول که بینگلی را دیده بودم، همان پارسال که به هرتفردشر آمده بود، فکر کرده بودم چه خوب است شما دو تا به هم برسید. اوه! بینگلی جذاب ترین جوانی است که من تا حالا دیده ام!»
ویکهام، لیدیا، همه فراموش شده بودند. حالا جین دختر عزیز دردانه بود. در آن لحظه، خانم بنت به کس دیگری اهمیت نمی داد. خواهرهای کوچکتر جین هم داشتند به چیزهای خوبی علاقه نشان می دادند که جین در آینده می توانست در اختیارشان بگذارد.
مری دوست داشت از کتابخانه ندرفیلد استفاده کند، و کیتی اصرار داشت هر زمستان در آن جا چند مجلس رقص به پا شود.
بینگلی دیگر مهمان هر روز؛ لانگبورن بود. بیشتر روزها قبل از صبحانه می آمد و همیشه تا بعد از شام می ماند. فقط گهگاه همسایه بی ملاحظه ای پیدا می شد که داد همه را در می آورد و از بینگلی برای ناهار دعوت می کرد و او هم مجبور می شد دعوتش را بپذیرد.
الیزابت دیگر فرصت پیدا نمی کرد با خواهرش گپ بزند. وقتی بینگلی بود، جین به دیگران توجهی نداشت. با این حال، در همان ساعت های جدایی