نام کتاب: غرور و تعصب
چند دقیقه بعد بینگلی نزد الیزابت آمد. صحبتش با آقای بنت مختصر و مفید بود. وقتی در را باز کرد با عجله گفت: «خواهرتان کجاست؟»
«بالا، پیش مادرم. فکر می کنم همین حالا می آید پایین.»
بینگلی در را بست، به طرف الیزابت آمد و از حسن نیت و محبت خواهرانه او تشکر کرد. الیزابت صادقانه و با تمام وجود خوشحالی خود را از این قوم و خویشی به زبان آورد. با محبت و احترام دست یکدیگر را فشردند، و تا جین برگردد الیزابت به حرف های بینگلی گوش داد، به این که احساس سعادت می کند، و این که جین چه حسن هایی دارد. درست است که بینگلی عاشق بود، اما الیزابت می فهمید که تصورات او درباره خوشبختی مبنای معقولی دارد، چون مبتنی است بر فهم و درایت، خلق و خوی خوش جین، و تشابه احساسات و سلیقه های این زوج
آن شب کسی از شادی سر از پا نمی شناخت. رضایت و آرامش روحی دوشیزه بنت چنان جلوه و ملاحتی به قیافه اش بخشیده بود که زیبایی اش را دو چندان می کرد. کیتی زیرلب می خندید و امیدوار بود که نوبت او هم می رسد. خانم بنت نمی توانست خوشحالی و رضایت خود را آن طور که باید و شاید بیان کند و احساسات واقعی خود را به زبان بیاورد، هرچند که نیم ساعت تمام فقط در این باره با بینگلی حرف می زد. آقای بنت هم که موقع شام به بقیه ملحق شد لحن و رفتارش نشان می داد از ته دل خوشحال است.
اما تا مهمان شان نرفت، آقای بنت حتی کلمه ای درباره این قضیه به زبان نیاورد. به محض رفتن بینگلی، رو کرد به دخترش و گفت:
«جین، به تو تبریک می گویم. زن خوشبختی خواهی شد.»
جین فورا به طرف پدرش رفت، او را بوسید و از محبتش تشکر کرد.
آقای بنت گفت: «تو دختر خوبی هستی، من خیلی خوشحالم که به خیر و خوشی سر و سامان گرفته ای. شک ندارم که با هم زندگی خوبی خواهید داشت. اخلاق و افکارتان بی شباهت به یکدیگر نیست. هر دو آن قدر

صفحه 383 از 431