خواهرش با آقای بینگلی کنار بخاری ایستاده اند و دارند گل می گویند و گل می شنوند. تازه اگر تردید هم داشت زود برطرف می شد، چون وقتی سرشان را برگرداندند، رنگ رخسارشان همه چیز را لو می داد. بعد هم با دستپاچگی از هم فاصله گرفتند. وضعیت آن ها واقعا سخت بود و کاملا دستپاچه بودند، اما الیزابت وضعیت بدتری داشت. هیچ کس حتی یک کلمه هم به زبان نمی آورد. الیزابت خواست برگردد و برود که بینگلی از کنار جین بلند شد، و چند کلمه ای زیر گوش جین پچ پچ کرد و به سرعت از اتاق خارج شد.
جین که گفتن راز دل خوشحالش می کرد، نمی توانست از الیزابت مطلبی را پنهان نگه دارد. بلافاصله الیزابت را در آغوش گرفت و با هیجان و شور و شوق گفت که خود را خوشبخت ترین آدم دنیا می داند.
بعد اضافه کرد: «فوق تصور است! واقعا غیر قابل تصور است. من تحمل این همه خوشبختی را ندارم. اوه! چرا همه به اندازه من خوشبخت نیستند؟ »
الیزابت با چنان صمیمیت و هیجان و شعفی به او تبریک گفت که با کلمات قابل بیان نبود. هر جمله محبت آمیزش جین را خوشحال تر می کرد. اما جین در آن لحظه نمی توانست خودش را راضی کند که نزد خواهرش باشد و حتی نصف حرف ها را نگوید.
با هیجان گفت: «باید زود بروم پیش مامان. دلم نمی آید همین طور تنها بنشیند و دلشوره داشته باشد. نمی خواهم از کسی بشنود جز من. بینگلی الان رفته پیش پدر. اوه! لیزی، نمی دانی چه حرف هایی دارم که همه خانواده عزیزمان را خوشحال کند! چه طور این همه خوشبختی را تحمل کنم؟»
بعد دوید تا نزد مادرش برود که عمد ورق بازی را تعطیل کرده بود و با کیتی در طبقه بالا نشسته بود.
الیزابت که تنها مانده بود فکر می کرد این قضیه چه سریع و آسان حل و فصل شده، درحالی که ماه ها بلاتکلیفی و ناراحتی داشت. لبخند زد و گفت:
«و این هم نتیجه عاقبت اندیشی ها و شک و تردیدهای دوستش! دوز و کلک های خواهرش! نتیجه سعادتمندانه، عاقلانه و صحیح!»
جین که گفتن راز دل خوشحالش می کرد، نمی توانست از الیزابت مطلبی را پنهان نگه دارد. بلافاصله الیزابت را در آغوش گرفت و با هیجان و شور و شوق گفت که خود را خوشبخت ترین آدم دنیا می داند.
بعد اضافه کرد: «فوق تصور است! واقعا غیر قابل تصور است. من تحمل این همه خوشبختی را ندارم. اوه! چرا همه به اندازه من خوشبخت نیستند؟ »
الیزابت با چنان صمیمیت و هیجان و شعفی به او تبریک گفت که با کلمات قابل بیان نبود. هر جمله محبت آمیزش جین را خوشحال تر می کرد. اما جین در آن لحظه نمی توانست خودش را راضی کند که نزد خواهرش باشد و حتی نصف حرف ها را نگوید.
با هیجان گفت: «باید زود بروم پیش مامان. دلم نمی آید همین طور تنها بنشیند و دلشوره داشته باشد. نمی خواهم از کسی بشنود جز من. بینگلی الان رفته پیش پدر. اوه! لیزی، نمی دانی چه حرف هایی دارم که همه خانواده عزیزمان را خوشحال کند! چه طور این همه خوشبختی را تحمل کنم؟»
بعد دوید تا نزد مادرش برود که عمد ورق بازی را تعطیل کرده بود و با کیتی در طبقه بالا نشسته بود.
الیزابت که تنها مانده بود فکر می کرد این قضیه چه سریع و آسان حل و فصل شده، درحالی که ماه ها بلاتکلیفی و ناراحتی داشت. لبخند زد و گفت:
«و این هم نتیجه عاقبت اندیشی ها و شک و تردیدهای دوستش! دوز و کلک های خواهرش! نتیجه سعادتمندانه، عاقلانه و صحیح!»