نام کتاب: غرور و تعصب
فصل ۱۳

چند روز بعد آقای بینگلی بار دیگر به دیدن شان آمد، اما این دفعه تنها بود. دوستش همان روز صبح به لندن رفته بود و قرار بود تا ده روز دیگر برگردد. آقای بینگلی یک ساعتی نشست. خیلی هم سرحال بود. خانم بنت از او خواست که برای ناهار بماند، اما بینگلی با عذرخواهی گفت مجبور است جایی برود.
خانم بنت گفت: «امیدوارم دفعه بعد که تشریف می آورید بخت با ما بیشتر یار باشد.»
آقای بینگلی در جواب گفت که همیشه با کمال میل خواهد آمد و غیره و غیره، و اگر خانم بنت اجازه بدهد در اولین فرصت به دیدنشان می آید.
«می توانید فردا بیایید؟»
بله، آقای بینگلی که روز بعد کاری نداشت با کمال میل این دعوت را می پذیرفت.
آمد، آن هم موقعی که خانم ها هنوز لباس نپوشیده بودند. خانم بنت به اتاق دخترش دوید که هنوز لباس خانه تنش بود و موهایش را هم مرتب نکرده بود. داد زد:
«جین عزیزم، بدو زود بیا. آمده... آقای بینگلی آمده... الان این جاست.

صفحه 379 از 431