یاد گرفته ام از مصاحبت او که مرد مطبوع و فهمیده ای است لذت ببرم، بدون آن که به خودم دلخوشی بیهوده بدهم. از این طرز رفتار فعلی اش کاملا راضی ام، چون از اول هم قصدش این نبوده که محبت مرا به خود جلب کند. فقط رفتارش خوب و مؤدبانه است و دوست دارد خوشایند باشد.»
خواهرش گفت: «خیلی بیرحمی، اجازه نمی دهی بخندم، ولی حرف هایی می زنی که همه اش مرا به خنده می اندازد.»
«گاهی چقدر سخت است که آدم به بقیه بباوراند!»
«گاهی هم غیر ممکن است!»
«اصلا چرا می خواهی به زور به من بگویی که احساساتم غیر از همین است که خودم می گویم؟»
«این سؤالی است که مشکل می توانم جوابش را بدهم. ما همه دلمان می خواهد درس بدهیم، اما فقط چیزهایی را درس می دهیم که ارزش دانستن ندارد. می بخشی، اگر اصرار داری که بی تفاوت هستی پس لااقل مرا محرم راز خودت نکن.»
خواهرش گفت: «خیلی بیرحمی، اجازه نمی دهی بخندم، ولی حرف هایی می زنی که همه اش مرا به خنده می اندازد.»
«گاهی چقدر سخت است که آدم به بقیه بباوراند!»
«گاهی هم غیر ممکن است!»
«اصلا چرا می خواهی به زور به من بگویی که احساساتم غیر از همین است که خودم می گویم؟»
«این سؤالی است که مشکل می توانم جوابش را بدهم. ما همه دلمان می خواهد درس بدهیم، اما فقط چیزهایی را درس می دهیم که ارزش دانستن ندارد. می بخشی، اگر اصرار داری که بی تفاوت هستی پس لااقل مرا محرم راز خودت نکن.»