دارسی هم چند لحظه بعد کنار بقیه پشت میز بازی نشست. الیزابت دیگر امیدش را از دست داده بود. پشت میزهای جدا از هم نشسته بودند و الیزابت هیچ امیدی نداشت، اما آقای دارسی مدام از آن طرف اتاق به الیزابت نگاه می کرد، طوری که خود او هم مثل الیزابت مدام می باخت.
خانم بنت قصد داشت آقایان ندرفیلدی را برای شام نیز نگه دارد، اما متأسفانه کالسکه آن ها زودتر از بقیه آمد و دیگر نمی شد نگه شان داشت.
به محض رفتن مهمان ها، خانم بنت گفت: «خب، دخترها، نظرتان درباره امروز چیست؟ من که مطمئنم همه چیز خیلی خوب بود. غذا از همیشه بهتر بود. گوشت شکار خوب سرخ شده بود. دیدید که همه می گفتند گوشت ران به این لذیذی نخورده بودند. سوپ ما صد برابر بهتر از سوپی بود که هفته قبل توی منزل لوکاس ها خورده بودیم. حتی آقای دارسی قبول داشت که گوشت کبک ها خوب، پخته شده، با اینکه خودش لابد دو سه تا آشپز فرانسوی دارد. راستی، جین عزیز، من هیچ وقت تو را به این خوشگلی ندیده بودم. خانم لانگ هم می گفت، چون من از او سؤال کردم. فکر می کنی دیگر چه گفت؟ گفت "آه! خانم بنت، بالاخره او را در ندرفیلد خواهیم دید". فکر نمیکنم موجودی به نازنینی خانم لانگ وجود داشته باشد... قوم و خویش هایش نیز دختر های با ادبی بودند، هرچند که خوشگل نیستند. من خیلی دوستشان دارم.»
خلاصه، خانم بنت خیلی سرحال بود. از طرز رفتار بینگلی با جین فهمیده بود که بالاخره می آید جین را می گیرد. این دلخوشی خانوادگی در آن لحظه های امیدواری چنان بود که روز بعد، وقتی بینگلی برای خواستگاری نیامد خیلی تعجب کرد.
دوشیزه بنت به الیزابت گفت: «روز خوبی بود. مهمانی خوبی بود و مهمان ها درست انتخاب شده بودند. فکر می کنم باز همدیگر را می بینیم.»
الیزابت لبخند زد.
«لیزی، نباید بخندی. چرا شک می کنی؟ ناراحت می شوم. باید بدانی که
خانم بنت قصد داشت آقایان ندرفیلدی را برای شام نیز نگه دارد، اما متأسفانه کالسکه آن ها زودتر از بقیه آمد و دیگر نمی شد نگه شان داشت.
به محض رفتن مهمان ها، خانم بنت گفت: «خب، دخترها، نظرتان درباره امروز چیست؟ من که مطمئنم همه چیز خیلی خوب بود. غذا از همیشه بهتر بود. گوشت شکار خوب سرخ شده بود. دیدید که همه می گفتند گوشت ران به این لذیذی نخورده بودند. سوپ ما صد برابر بهتر از سوپی بود که هفته قبل توی منزل لوکاس ها خورده بودیم. حتی آقای دارسی قبول داشت که گوشت کبک ها خوب، پخته شده، با اینکه خودش لابد دو سه تا آشپز فرانسوی دارد. راستی، جین عزیز، من هیچ وقت تو را به این خوشگلی ندیده بودم. خانم لانگ هم می گفت، چون من از او سؤال کردم. فکر می کنی دیگر چه گفت؟ گفت "آه! خانم بنت، بالاخره او را در ندرفیلد خواهیم دید". فکر نمیکنم موجودی به نازنینی خانم لانگ وجود داشته باشد... قوم و خویش هایش نیز دختر های با ادبی بودند، هرچند که خوشگل نیستند. من خیلی دوستشان دارم.»
خلاصه، خانم بنت خیلی سرحال بود. از طرز رفتار بینگلی با جین فهمیده بود که بالاخره می آید جین را می گیرد. این دلخوشی خانوادگی در آن لحظه های امیدواری چنان بود که روز بعد، وقتی بینگلی برای خواستگاری نیامد خیلی تعجب کرد.
دوشیزه بنت به الیزابت گفت: «روز خوبی بود. مهمانی خوبی بود و مهمان ها درست انتخاب شده بودند. فکر می کنم باز همدیگر را می بینیم.»
الیزابت لبخند زد.
«لیزی، نباید بخندی. چرا شک می کنی؟ ناراحت می شوم. باید بدانی که