در کنار الیزابت نبود که بشود یک صندلی آن جا گذاشت. وقتی آقایان آمدند، یکی از دخترها پیش الیزابت آمد و زیر گوشش گفت:
«آقایان نباید ما را از هم جدا کنند. ما که با هیچ کدامشان کاری نداریم، درست است؟ »
دارسی به طرف دیگر اتاق رفت. الیزابت با نگاه تعقیبش می کرد. به هر کسی که طرف صحبت او می شد غبطه می خورد. اصلا حوصله پذیرایی و قهوه تعارف کردن نداشت. بعد هم از دست خودش عصبانی شد که چرا این قدر ابله و کودن است!
«این مرد یک بار جواب رد شنیده! چرا باید این قدر احمق باشم که خیال کنم باز هم اظهار عشق خواهد کرد! آیا در بین مردها حتی یک نفر پیدا می شود که به این خفت تن بدهد و دو بار از یک زن خواستگاری کند؟ سخت تر از این قابل تصور نیست!»
اما وقتی آقای دارسی خودش با فنجان قهوه اش نزد الیزابت آمد، کمی حال الیزابت بهتر شد. الیزابت از فرصت استفاده کرد و گفت:
« آیا خواهرتان هنوز در پمبرلی هستند؟»
«بله، تا کریسمس آنجا می ماند.»
«تنها؟ دوستانشان رفته اند؟ »
«خانم انسلی آن جاست. بقیه سه هفته ای می شود که به اسکربرو رفته اند.»
الیزابت دیگر چیزی به ذهنش نرسید که بگوید. آقای دارسی اگر دوست داشت حرف بزند لابد می توانست موضوعی برای ادامه گفت و گو پیدا کند. اما آقای دارسی چند دقیقه همان طور ساکت در کنار الیزابت ایستاد و موقعی که آن خانم جوان چیزی زیر گوش الیزابت پچ پچ کرد، او هم راهش را کشید و رفت.
وقتی وسایل چای را جمع کردند و میز بازی را چیدند، خانم ها همه بلند شدند و الیزابت خیال کرد حالا آقای دارسی به نزدش خواهد آمد. اما خیال باطلی بود، چون مادرش با اصرار از همه می خواست ورق بازی کنند. آقای
«آقایان نباید ما را از هم جدا کنند. ما که با هیچ کدامشان کاری نداریم، درست است؟ »
دارسی به طرف دیگر اتاق رفت. الیزابت با نگاه تعقیبش می کرد. به هر کسی که طرف صحبت او می شد غبطه می خورد. اصلا حوصله پذیرایی و قهوه تعارف کردن نداشت. بعد هم از دست خودش عصبانی شد که چرا این قدر ابله و کودن است!
«این مرد یک بار جواب رد شنیده! چرا باید این قدر احمق باشم که خیال کنم باز هم اظهار عشق خواهد کرد! آیا در بین مردها حتی یک نفر پیدا می شود که به این خفت تن بدهد و دو بار از یک زن خواستگاری کند؟ سخت تر از این قابل تصور نیست!»
اما وقتی آقای دارسی خودش با فنجان قهوه اش نزد الیزابت آمد، کمی حال الیزابت بهتر شد. الیزابت از فرصت استفاده کرد و گفت:
« آیا خواهرتان هنوز در پمبرلی هستند؟»
«بله، تا کریسمس آنجا می ماند.»
«تنها؟ دوستانشان رفته اند؟ »
«خانم انسلی آن جاست. بقیه سه هفته ای می شود که به اسکربرو رفته اند.»
الیزابت دیگر چیزی به ذهنش نرسید که بگوید. آقای دارسی اگر دوست داشت حرف بزند لابد می توانست موضوعی برای ادامه گفت و گو پیدا کند. اما آقای دارسی چند دقیقه همان طور ساکت در کنار الیزابت ایستاد و موقعی که آن خانم جوان چیزی زیر گوش الیزابت پچ پچ کرد، او هم راهش را کشید و رفت.
وقتی وسایل چای را جمع کردند و میز بازی را چیدند، خانم ها همه بلند شدند و الیزابت خیال کرد حالا آقای دارسی به نزدش خواهد آمد. اما خیال باطلی بود، چون مادرش با اصرار از همه می خواست ورق بازی کنند. آقای