نام کتاب: غرور و تعصب
رفتار بینگلی با جین در حین غذا خوردن طوری بود که علائم تحسین در آن دیده می شد. این رفتار تحسین آمیز البته محتاطانه تر از سابق بود، اما الیزابت می دانست که اگر همه چیز به حال خود گذاشته شود، در حالت طبیعی، سعادت جین و خود بینگلی به سرعت حاصل خواهد شد. الیزابت جرئت نداشت به این فرجام سعادت بار دل ببندد، اما از دیدن رفتار بینگلی خشنود بود. روح و روانش جان دوباره می گرفت. البته الیزابت خودش خلق مساعدی نداشت. آقای دارسی دور از الیزابت و آن طرف میز نشسته بود، درست کنار مادر الیزابت. الیزابت می دانست که این وضعیت برای هر دو نه خوشایند است و نه فایده ای دارد. فاصله الیزابت با آن ها زیاد بود و صدای شان را نمی شنید، اما می فهمید که به ندرت با هم کلمه ای رد و بدل می کنند و رفتارشان با یکدیگر خیلی رسمی و سرد است. رفتار مادر باعث می شد الیزابت با ناراحتی بیشتری به یاد بیاورد که آقای دارسی چه حق بزرگی به گردن همه دارد. گاهی دلش می خواست به آقای دارسی بگوید که هیچ کسی از لطف و مهربانی او خبر ندارد و آن را احساس نکرده است.
الیزابت امیدوار بود آن شب فرصتی باشد برای نزدیکی بیشتر، کل مهمانی با تعارف های رسمی و خوشامدگویی به آقایان سپری نشود، و لااقل حرف های دیگری هم به میان بیاید. قبل از آمدن مهمان ها، الیزابت موقعی که در اتاق پذیرایی نشسته بود مضطرب و بی قرار بود. آن قدر بی حوصله و گرفته بود که تا حدودی بی نزاکت هم شده بود. طوری منتظر ورود مهمان ها بود که همه خوشحالی اش در آن شب وابسته به آن شده بود.
با خود می گفت: «اگر به طرفم نیاید، برای همیشه فراموشش می کنم.»
مهمان ها آمدند، و الیزابت فکر می کرد حالات و روحیات آقای دارسی طوری است که انگار به امیدهایش جان می بخشد. اما افسوس! خانم ها دور میز جمع شده بودند، دوشیزه بنت داشت چای درست می کرد و الیزابت هم داشت قهوه می ریخت، و خلاصه آن قدر شلوغ بود که حتی یک جای خالی

صفحه 375 از 431