را گم نمی کنم. چه خوب شد که سه شنبه می آید با ما غذا بخورد. همه خواهند دید که ما دو نفر مثل دوست و آشناهای معمولی که هیچ احساس خاصی نسبت به هم ندارند رفتار خواهیم کرد.»
الیزابت خندید و گفت: «بله، بدون هیچ احساس خاصی. اوه، جین، دست بردار.»
«لیزی عزیزم، نباید فکر کنی اینقدر ضعیف هستم که خطر تهدیدم می کند.»
«من فکر می کنم خطر بزرگی تهدیدات می کند. تو باعث می شوی او مثل گذشته ها عاشق و واله ات بشود.»
تا روز سه شنبه آقایان را ندیدند. خانم بنت در این مدت نقشه هایی در سرش می پروراند که زمینه اش لطف و مهربانی و ادب و نزاکت بینگلی در آن نیم ساعت بود.
روز سه شنبه مهمانی بزرگی در لانگبورن به پا شد. دو نفری که همه مشتاق دیدارشان بودند به سبب وقت شناسی خاصی که از جوانمردی شان ناشی می شد درست سر ساعت مقرر آمدند. وقتی به اتاق غذاخوری هدایت شدند، الیزابت با ذوق و شوق نگاه کرد تا ببیند که آیا آقای بینگلی در همان جایی خواهد نشست که در مهمانی های قبلی نیز می نشست یا نه، یعنی صندلی کنار جین. مادر مآل اندیش او نیز که به همین موضوع فکر کرده بود حواسش بود که از بینگلی دعوت کند همان جا بنشیند. بینگلی وقتی وارد اتاق شد کمی این پا و آن پا کرد، اما همین موقع جین نگاهی به او انداخت و لبخند زد. این بود که بینگلی تصمیمش را گرفت و رفت کنار جین نشست.
الیزابت با حالتی فاتحانه به دوست آقای بینگلی نگاه کرد. آقای دارسی با نوعی بی اعتنایی اشرافی نگاه الیزابت را تحمل کرد. اگر الیزابت ندیده بود که نگاه بینگلی هم با حالتی نیمه خندان و نیمه خجول به طرف آقای دارسی چرخیده است، مسلما فکر می کرد که بینگلی از او اجازه خوشحال بودن گرفته است.
الیزابت خندید و گفت: «بله، بدون هیچ احساس خاصی. اوه، جین، دست بردار.»
«لیزی عزیزم، نباید فکر کنی اینقدر ضعیف هستم که خطر تهدیدم می کند.»
«من فکر می کنم خطر بزرگی تهدیدات می کند. تو باعث می شوی او مثل گذشته ها عاشق و واله ات بشود.»
تا روز سه شنبه آقایان را ندیدند. خانم بنت در این مدت نقشه هایی در سرش می پروراند که زمینه اش لطف و مهربانی و ادب و نزاکت بینگلی در آن نیم ساعت بود.
روز سه شنبه مهمانی بزرگی در لانگبورن به پا شد. دو نفری که همه مشتاق دیدارشان بودند به سبب وقت شناسی خاصی که از جوانمردی شان ناشی می شد درست سر ساعت مقرر آمدند. وقتی به اتاق غذاخوری هدایت شدند، الیزابت با ذوق و شوق نگاه کرد تا ببیند که آیا آقای بینگلی در همان جایی خواهد نشست که در مهمانی های قبلی نیز می نشست یا نه، یعنی صندلی کنار جین. مادر مآل اندیش او نیز که به همین موضوع فکر کرده بود حواسش بود که از بینگلی دعوت کند همان جا بنشیند. بینگلی وقتی وارد اتاق شد کمی این پا و آن پا کرد، اما همین موقع جین نگاهی به او انداخت و لبخند زد. این بود که بینگلی تصمیمش را گرفت و رفت کنار جین نشست.
الیزابت با حالتی فاتحانه به دوست آقای بینگلی نگاه کرد. آقای دارسی با نوعی بی اعتنایی اشرافی نگاه الیزابت را تحمل کرد. اگر الیزابت ندیده بود که نگاه بینگلی هم با حالتی نیمه خندان و نیمه خجول به طرف آقای دارسی چرخیده است، مسلما فکر می کرد که بینگلی از او اجازه خوشحال بودن گرفته است.