فصل ۱۲
بعد از آنکه مهمان ها رفتند الیزابت از خانه خارج شد تا کمی به افکارش سرو سامان بدهد. به عبارت دیگر، می خواست بدون هیچ مزاحمتی به موضوع هایی بیندیشد که ذهنش را مغشوش کرده بود. رفتار آقای دارسی متحیر و آزرده اش کرده بود. با خود گفت: «اگر قرار بوده این طور ساکت و بی اعتنا و گرفته باشد، خب اصلا چرا آمده؟ »
به این سؤال هیچ جواب قانع کننده ای نمی توانست بدهد.
«وقتی توی شهر بود آن همه با دایی و زن دایی مهربانی و خوش رفتاری کرده بود. پس چرا با من این طور نبوده؟ اگر از من ناراحت است پس چرا آمده؟ اگر دیگر به من علاقه ای ندارد چرا ساکت است؟ چه آدم مرموزی! مرا دست انداخته! دیگر به او فکر نمی کنم.»
این تصمیم را گرفت و به رغم میل خود به آن عمل هم کرد، اما همین موقع خواهرش آمد که قیافه بشاشی داشت. معلوم بود که او بیش از الیزابت از آمدن مهمان ها راضی است.
گفت: «حالا که این ملاقات اول تمام شده، احساس راحتی بیشتری می کنم. من نقطه قوت خودم را می شناسم و از این پس با آمدنش دست و پایم
بعد از آنکه مهمان ها رفتند الیزابت از خانه خارج شد تا کمی به افکارش سرو سامان بدهد. به عبارت دیگر، می خواست بدون هیچ مزاحمتی به موضوع هایی بیندیشد که ذهنش را مغشوش کرده بود. رفتار آقای دارسی متحیر و آزرده اش کرده بود. با خود گفت: «اگر قرار بوده این طور ساکت و بی اعتنا و گرفته باشد، خب اصلا چرا آمده؟ »
به این سؤال هیچ جواب قانع کننده ای نمی توانست بدهد.
«وقتی توی شهر بود آن همه با دایی و زن دایی مهربانی و خوش رفتاری کرده بود. پس چرا با من این طور نبوده؟ اگر از من ناراحت است پس چرا آمده؟ اگر دیگر به من علاقه ای ندارد چرا ساکت است؟ چه آدم مرموزی! مرا دست انداخته! دیگر به او فکر نمی کنم.»
این تصمیم را گرفت و به رغم میل خود به آن عمل هم کرد، اما همین موقع خواهرش آمد که قیافه بشاشی داشت. معلوم بود که او بیش از الیزابت از آمدن مهمان ها راضی است.
گفت: «حالا که این ملاقات اول تمام شده، احساس راحتی بیشتری می کنم. من نقطه قوت خودم را می شناسم و از این پس با آمدنش دست و پایم