نام کتاب: غرور و تعصب
هیچ چیز باعث نمی شد که لب به سخن باز کند. الیزابت از بینگلی پرسید که آیا این بار قصد دارد مدتی بماند یا نه. بینگلی در جواب گفت که احتمالا چند هفته می ماند.
مادرش گفت: «آقای بینگلی، وقتی همه پرنده های خودتان را زدید خواهش می کنم بیاید این جا در ملک آقای بنت هرچه دل تان خواست پرنده شکار کنید. مطمئنم خوشحال می شود اگر خدمتی به شما بکند. حتما بهترین پرنده ها را برای شما نگه می دارد.»
با این تعارفات بیهوده و مسخره، ناراحتی الیزابت بیشتر می شد. اگر سعادتی که یک سال پیش باورش داشتند همین حالا بار دیگر رخ می داد، باز هم نتیجه اش همین ناراحتی ها بود. الیزابت در این لحظه فکر کرد که سال ها خوشبختی هم نمی تواند برای جین یا خود او این ناراحتی ها و حقارت ها را جبران کند.
با خودش گفت: «اولین آرزویم این است که دیگر هیچ وقت کنار هیچ کدام این دو نفر نباشم. مصاحبت آن ها اصلا به این فلاکت نمی ارزد! کاش دیگر هیچ کدام شان را نبینم!»
اما این ناراحتی که سال ها سعادت هم جبرانش نمی کرد خیلی زود کاهش یافت، چون دید که زیبایی خواهرش جرقه تحسین و ستایش را بار دیگر در عاشق سابق برافروخته است. اول که آمده بود کم با او حرف می زد، اما در این چند دقیقه جین بیشتر مورد توجه بینگلی قرار گرفته بود. بینگلی جین را به همان جذابیت یک سال قبل می دید، به همان مهربانی و بی غل و غشی، اما کم حرف تر. جین دلش می خواست که هیچ نوع تغییری در رفتارش تشخیص ندهند. خودش تصور می کرد که به اندازه قبل حرف می زند، اما ذهنش چنان مشغول بود که متوجه نمی شد در مواقعی ساکتِ ساکت است.
وقتی آقایان بلند شدند تا بروند، خانم بنت به یاد آن ادب و نزاکتی افتاد که تصمیم گرفته بود به جا بیاورد. به خاطر همین، از آن ها دعوت کرد و قول گرفت که چند روز بعد برای صرف غذا به لانگبورن بیایند.

صفحه 371 از 431