الیزابت احوال خواهر دارسی را پرسید، اما دیگر چیزی نگفت..
خانم بنت گفت: «آقای بینگلی، خیلی وقت پیش بود که شما از اینجا رفتید.»
آقای بینگلی هم فورا تأیید کرد.
«داشتم نگران می شدم که مبادا دیگر بر نمی گردید. می گفتند قصد دارید اوایل پاییز آن جا را خالی کنید. ولی، خب، امیدوارم این طور نباشد. از وقتی که شما رفتید، خیلی اتفاق ها این جا افتاده. دوشیزه لوکاس شوهر کرده و سر و سامان گرفته. یکی از دختر های من هم شوهر کرده. احتمالا شنیده اید. حتما خبرش را در روزنامه خوانده اید. می دانم که تایمز و کوریر خبرش را چاپ کرده اند. البته آن طور که باید و شاید ننوشتند. فقط نوشتند اخیر جناب جورج ویکهام با دوشیزه لیدیا بنت.... بدون این که حتی یک کلمه بنویسند پدرش کیست، محل زندگی اش کجاست، یا چیزهای دیگر. مطلب را برادرم گاردینر تنظیم کرده بود و من در عجبم که چطور رضایت داد. شما دیده بودید؟ »
بینگلی جواب داد که خبر را خوانده است. بعد تبریک گفت. الیزابت جرئت نمی کرد سرش را بلند کند. بخاطر همین، نمی توانست بفهمد آقای دارسی چه حالی دارد.
مادرش ادامه داد: «البته آدم خوشحال می شود که دخترش شوهر خوبی بکند، ولی آقای بینگلی، در عین حال خیلی سخت است که بچه آدم این قدر از آدم دور بشود. رفته اند به نیوکاسل، شمالِ شمال. باید آن جا بمانند. نمی دانم تا کی. هنگ محل خدمتش آن جاست. شاید شنیده باشید که از خدمت قبلی اش استعفا داده و وارد خدمت رسمی نظام شده. خدا را شکر! هنوز دوستانی دارد، اما شاید نه به تعدادی که حق اوست.»
الیزابت که می دانست مادرش به آقای دارسی کنایه زده است چنان خجالت می کشید که به زحمت می توانست روی صندلی بند شود. اما همین باعث شد که به زور هم شده لب باز کند و حرفی بزند، درحالی که قبل از آن
خانم بنت گفت: «آقای بینگلی، خیلی وقت پیش بود که شما از اینجا رفتید.»
آقای بینگلی هم فورا تأیید کرد.
«داشتم نگران می شدم که مبادا دیگر بر نمی گردید. می گفتند قصد دارید اوایل پاییز آن جا را خالی کنید. ولی، خب، امیدوارم این طور نباشد. از وقتی که شما رفتید، خیلی اتفاق ها این جا افتاده. دوشیزه لوکاس شوهر کرده و سر و سامان گرفته. یکی از دختر های من هم شوهر کرده. احتمالا شنیده اید. حتما خبرش را در روزنامه خوانده اید. می دانم که تایمز و کوریر خبرش را چاپ کرده اند. البته آن طور که باید و شاید ننوشتند. فقط نوشتند اخیر جناب جورج ویکهام با دوشیزه لیدیا بنت.... بدون این که حتی یک کلمه بنویسند پدرش کیست، محل زندگی اش کجاست، یا چیزهای دیگر. مطلب را برادرم گاردینر تنظیم کرده بود و من در عجبم که چطور رضایت داد. شما دیده بودید؟ »
بینگلی جواب داد که خبر را خوانده است. بعد تبریک گفت. الیزابت جرئت نمی کرد سرش را بلند کند. بخاطر همین، نمی توانست بفهمد آقای دارسی چه حالی دارد.
مادرش ادامه داد: «البته آدم خوشحال می شود که دخترش شوهر خوبی بکند، ولی آقای بینگلی، در عین حال خیلی سخت است که بچه آدم این قدر از آدم دور بشود. رفته اند به نیوکاسل، شمالِ شمال. باید آن جا بمانند. نمی دانم تا کی. هنگ محل خدمتش آن جاست. شاید شنیده باشید که از خدمت قبلی اش استعفا داده و وارد خدمت رسمی نظام شده. خدا را شکر! هنوز دوستانی دارد، اما شاید نه به تعدادی که حق اوست.»
الیزابت که می دانست مادرش به آقای دارسی کنایه زده است چنان خجالت می کشید که به زحمت می توانست روی صندلی بند شود. اما همین باعث شد که به زور هم شده لب باز کند و حرفی بزند، درحالی که قبل از آن