نگاهی بیندازد. دارسی مثل همیشه جدی بود، و الیزابت فکر می کرد حالت دارسی بیشتر شبیه زمانی است که او در هرتفردشر بود، نه زمانی که در دربیشر بود. اما خب، شاید دارسی نمی توانسته در حضور ما در همان رفتاری را داشته باشد که در حضور دایی و زن دایی داشته. این حدسی بود که الیزابت را ناراحت می کرد، هرچند که به احتمال زیاد درست بود.
به بینگلی نیز نگاهی انداخت و به نظرش رسید او هم خوشحال است و هم مضطرب. خانم بنت با چنان نزاکت و ادبی از آقای بینگلی استقبال کرد که هر دو دخترش خجالت کشیدند، بخصوص که خانم بنت در احوال پرسی اش با دوست آقای بینگلی خیلی سرد و رسمی رفتار کرد.
الیزابت که می دانست مادرش نجات دختر دردانه اش از ورطه بدنامی را کاملا مدیون آقای دارسی است، از این رفتار سرد مادرش دوچندان ناراحت و معذب شده بود.
دارسی بعد از پرسیدن احوال آقا و خانم گاردینر، که الیزابت فقط با دستپاچگی توانست به آن جواب بدهد، دیگر حرف چندانی نزد. دارسی نزدیک الیزابت ننشسته بود. شاید به همین علت کم حرف می زد. اما در دربیشر وضع فرق می کرد. در آن جا، وقتی نمی توانست با الیزابت حرف بزند با همراهان الیزابت حرف می زد. حالا چند دقیقه گذشته بود بی آن که کسی صدای دارسی را بشنود. گه گاه الیزابت از فرط کنجکاوی سرش را بلند می کرد و به قیافه دارسی می نگریست، اما می دید که او یا دارد به جین نگاه می کند یا به خود او یا به زمین. فکورتر بود و در مقایسه با آخرین دفعه ای که یکدیگر را دیده بودند میل کمتری برای خوشحال کردن اطرافیان داشت. الیزابت ناراحت و مأیوس شد، و به خاطر همین احساس از دست خودش عصبانی شد.
می گفت: «مگر انتظاری غیر از این می رفت؟ ولی، خب، چرا آمده؟ »
الیزابت دل و دماغ حرف زدن نداشت، مگر با دارسی. اما، خب، جرئت نداشت با او حرف بزند.
به بینگلی نیز نگاهی انداخت و به نظرش رسید او هم خوشحال است و هم مضطرب. خانم بنت با چنان نزاکت و ادبی از آقای بینگلی استقبال کرد که هر دو دخترش خجالت کشیدند، بخصوص که خانم بنت در احوال پرسی اش با دوست آقای بینگلی خیلی سرد و رسمی رفتار کرد.
الیزابت که می دانست مادرش نجات دختر دردانه اش از ورطه بدنامی را کاملا مدیون آقای دارسی است، از این رفتار سرد مادرش دوچندان ناراحت و معذب شده بود.
دارسی بعد از پرسیدن احوال آقا و خانم گاردینر، که الیزابت فقط با دستپاچگی توانست به آن جواب بدهد، دیگر حرف چندانی نزد. دارسی نزدیک الیزابت ننشسته بود. شاید به همین علت کم حرف می زد. اما در دربیشر وضع فرق می کرد. در آن جا، وقتی نمی توانست با الیزابت حرف بزند با همراهان الیزابت حرف می زد. حالا چند دقیقه گذشته بود بی آن که کسی صدای دارسی را بشنود. گه گاه الیزابت از فرط کنجکاوی سرش را بلند می کرد و به قیافه دارسی می نگریست، اما می دید که او یا دارد به جین نگاه می کند یا به خود او یا به زمین. فکورتر بود و در مقایسه با آخرین دفعه ای که یکدیگر را دیده بودند میل کمتری برای خوشحال کردن اطرافیان داشت. الیزابت ناراحت و مأیوس شد، و به خاطر همین احساس از دست خودش عصبانی شد.
می گفت: «مگر انتظاری غیر از این می رفت؟ ولی، خب، چرا آمده؟ »
الیزابت دل و دماغ حرف زدن نداشت، مگر با دارسی. اما، خب، جرئت نداشت با او حرف بزند.