نام کتاب: غرور و تعصب
برای تسلا دادن به صبر و شکیبایی دعوت کنم و پند و اندرز بدهم، چون خودت به قدر کافی صبر و شکیبایی داری.»
آقای بینگلی می آمد. خانم بنت با کمک خدمتکارها سعی کرد آخرین اخبار ورود آقای بینگلی را به دست بیاورد. همین باعث می شد اضطراب و انتظارش طولانی تر و دشوارتر بشود. روزها را می شمرد و حساب می کرد چند روز باید بگذرد تا آقای بینگلی را دعوت کند، چون امید نداشت که زود او را ببیند. اما روز سوم آمدن آقای بینگلی به هرتفردشر، خانم بنت از پنجره اتاق او را دید که وارد چمنزار شده و دارد به طرف خانه می راند.
با شوق و ذوق دخترها را صدا زد تا بیایند در این شادی با او شریک شوند. جین همان طور محکم پشت میز نشست و بلند نشد، اما الیزابت برای خوشحال کردن مادرش به کنار پنجره رفت... نگاه کرد... دید که آقای دارسی هم کنار آقای بینگلی است. بعد خودش هم رفت و کنار خواهرش نشست.
کیتی گفت: «یک آقایی همراه اوست، مامان. چه کسی است؟ »
«لابد یک دوست و آشنا، عزیزم. من که نمی شناسم.»
کیتی جواب داد: «نگاه کن! شبیه همان مردی است که قبلا هم با او بوده. آقای... اسمش را نمی دانم. همان مرد قدبلند و مغرور را می گویم.»
«خدای من! آقای دارسی!... حتما اوست. خب، هر دوست و آشنای آقای بینگلی هم که بیاید قدمش روی چشم، ولی راستش من چشم دیدن این یکی را ندارم.»
جین با تعجب و دلواپسی به الیزابت نگاه کرد. از دیدار آن ها در دربیشر چندان خبری نداشت. در نتیجه، فکر می کرد خواهرش قاعدتا باید خیلی دستپاچه باشد که بعد از دریافت آن نامه آقای دارسی حالا دارد برای اولین بار با او روبه رو می شود. هر دو خواهر مضطرب و نگران بودند، هم برای خودشان و هم برای یکدیگر. مادرشان هم داشت مدام می گفت که از آقای دارسی خوشش نمی آید و اگر تصمیم گرفته با او نزاکت به خرج دهد فقط به احترام دوستی او با آقای بینگلی است، اما دو خواهر این حرف های مادر را

صفحه 367 از 431