خانم بنت گفت: «عزیزم، به محض اینکه آقای بینگلی بیاید لابد به دیدنش می روی.»
«نه، نه. پارسال هم مجبورم کردی به دیدنش بروم. قول داده بودی اگر به دیدنش بروم با یکی از دخترهایم ازدواج می کند. ولی نتیجه ای نداشت. من دوباره حاضر نیستم دنبال نخود سیاه بروم.»
خانم بنت توضیح داد که وقتی آقای بینگلی به ندرفیلد بر می گردد واجب است که آقایان آن حوالی رسم ادب را به جا بیاورند.
آقای بنت گفت: «من از این جور رسم ها خوشم نمی آید. اگر دوست دارد با ما معاشرت کند، خودش پیش قدم بشود. او که می داند ما کجا زندگی می کنیم. من که نباید وقتم را صرف این کنم که هر وقت همسایه ها می روند و می آیند بدوم دنبالشان.»
«خب، من فقط می دانم دور از ادب است اگر سر نزنی. ولی باشد. باعث نمی شود که من او را به صرف غذا دعوت نکنم. باید همین روزها خانم لانگ و همین طور گولدینگ ها را دعوت می کردیم. با ما می شوند سیزده نفر، و ما درست یک جای خالی سر میزمان داریم.»
خانم بنت با این تصمیمی که گرفته بود بهتر می توانست بی نزاکتی شوهرش را تحمل کند، هرچند که خیلی وحشتناک بود همسایه ها همه زودتر از آن ها آقای بینگلی را ببینند. وقتی روز آمدن آقای بینگلی نزدیک شد، جین به خواهرش گفت:
«کم کم دارم ناراحت می شوم که اصلا چرا می آید. البته چیزی نیست می توانم کاملا بی تفاوت ملاقاتش کنم، اما برایم سخت است که همه مدام از این موضوع حرف می زنند. مادر البته نیت خیر دارد، اما نمی داند و کس دیگری هم نمی داند که من از حرف هایش چه قدر ناراحت می شوم. وقتی ماندن او در ندرفیلد به اتمام برسد، خیالم راحت می شود!»
الیزابت جواب داد: «کاش می توانستم حرفی بزنم که خیالت راحت بشود، ولی از دستم بر نمی آید. لابد خودت می فهمی. من نمی توانم مثل بقیه آدم ها
«نه، نه. پارسال هم مجبورم کردی به دیدنش بروم. قول داده بودی اگر به دیدنش بروم با یکی از دخترهایم ازدواج می کند. ولی نتیجه ای نداشت. من دوباره حاضر نیستم دنبال نخود سیاه بروم.»
خانم بنت توضیح داد که وقتی آقای بینگلی به ندرفیلد بر می گردد واجب است که آقایان آن حوالی رسم ادب را به جا بیاورند.
آقای بنت گفت: «من از این جور رسم ها خوشم نمی آید. اگر دوست دارد با ما معاشرت کند، خودش پیش قدم بشود. او که می داند ما کجا زندگی می کنیم. من که نباید وقتم را صرف این کنم که هر وقت همسایه ها می روند و می آیند بدوم دنبالشان.»
«خب، من فقط می دانم دور از ادب است اگر سر نزنی. ولی باشد. باعث نمی شود که من او را به صرف غذا دعوت نکنم. باید همین روزها خانم لانگ و همین طور گولدینگ ها را دعوت می کردیم. با ما می شوند سیزده نفر، و ما درست یک جای خالی سر میزمان داریم.»
خانم بنت با این تصمیمی که گرفته بود بهتر می توانست بی نزاکتی شوهرش را تحمل کند، هرچند که خیلی وحشتناک بود همسایه ها همه زودتر از آن ها آقای بینگلی را ببینند. وقتی روز آمدن آقای بینگلی نزدیک شد، جین به خواهرش گفت:
«کم کم دارم ناراحت می شوم که اصلا چرا می آید. البته چیزی نیست می توانم کاملا بی تفاوت ملاقاتش کنم، اما برایم سخت است که همه مدام از این موضوع حرف می زنند. مادر البته نیت خیر دارد، اما نمی داند و کس دیگری هم نمی داند که من از حرف هایش چه قدر ناراحت می شوم. وقتی ماندن او در ندرفیلد به اتمام برسد، خیالم راحت می شود!»
الیزابت جواب داد: «کاش می توانستم حرفی بزنم که خیالت راحت بشود، ولی از دستم بر نمی آید. لابد خودت می فهمی. من نمی توانم مثل بقیه آدم ها