نام کتاب: غرور و تعصب
به من گفت که صحت دارد. حداکثر تا پنجشنبه می آید، به احتمال زیاد چهارشنبه. خانم نیکلز گفت که دارد می رود قصابی تا برای چهارشنبه گوشت سفارش بدهد، سه جفت اردک هم خریده بود که چاق و چله بودند و باید سر می بریدند.»
دوشیزه بنت وقتی خبر را شنید بی اختیار رنگ به رنگ شد. ماه ها بود که دیگر اسمش را جلو الیزابت نبرده بود. به محض اینکه تنها شدند، گفت:
«لیزی، امروز که خاله این خبر جدید را داد متوجه شدم تو به من نگاه میکنی. البته می دانم که مضطرب به نظر می رسیدم. ولی فکر نکن علت بچگانه ای داشته. فقط یک لحظه دستپاچه شدم، چون احساس کردم لابد به من نگاه می کنند. تو مطمئن باش که این خبر نه خوشحالم میکند نه ناراحت از یک چیز خوشحالم. تنها می آید و در نتیجه کمتر او را خواهیم دید. خیال نکن که از خودم نگرانم، من از حرف و صحبت دیگران ناراحتم.»
الیزابت نمی دانست چه استنباطی کند. اگر بینگلی را در دربیشر ندیده بود ممکن بود فکر کند او فقط برای شکار می آید. اما الیزابت احساس می کرد که بینگلی هنوز به جین علاقه دارد. حتی حدس می زد که او با اجازه و تشویق دوستش به ندرفیلد می آید، وگرنه بعید بود خودش به تنهایی دل و جرئت این کار را داشته باشد.
گاهی می اندیشید: «اما سخت است که مرد بیچاره نتواند به خانه ای برود که قانوناً اجاره کرده، بدون این که این همه فکر و صحبت به دنبال داشته باشد؟ من که او را به حال خودش می گذارم.»
با وجود حرف هایی که خواهرش درباره آمدن بینگلی زده بود و تصور هم می کرد که حقیقت را می گوید، الیزابت به سادگی می فهمید که ذهن و روح خواهرش تحت تأثیر این قضیه است. افکار و احساسات جین در مقایسه با قبل متلاطم تر و آشفته تر شده بود.
موضوعی که یک سال پیش پدر و مادرش را به جر و بحث کشانده بود، باز هم پیش کشیده شد.

صفحه 365 از 431