نام کتاب: غرور و تعصب
عمرم دیده ام. زورکی می خندد، خنده های حق به جانب می کند، و به همه ما عشق می ورزد. من که خیلی به وجودش افتخار می کنم. حتی داماد سر ویلیام لوکاس هم به پای داماد من نمی رسد.»
دوری دختر چند روزی خانم بنت را بی حوصله و کلافه کرد.
گفت: «همیشه فکرش را می کردم که جدایی عزیزان خیلی سخت است. آدم بدون عزیزانش غمگین می شود.»
الیزابت گفت: «خب، مامان، این نتیجه شوهر دادن دختر است. باید خدا را شکر کنی که چهار دختر دیگرت شوهر نکرده اند.»
«اصلا این طور نیست. لیدیا به خاطر شوهر کردنش نیست که از من دور شده، محل خدمت شوهرش خیلی دور است. اگر نزدیک تر بود، لیدیا به این زودی ها نمی رفت.»
اما کلافگی و دلتنگی خانم بنت خیلی زود تخفیف یافت و بار دیگر امیدهایی در ذهنش جان گرفت، چون خبرهایی پخش شده بود. به سرایدار ندرفیلد دستور رسیده بود که خانه را برای ورود اربابش آماده کند، چون قرار بود اربابش یکی دو روز بعد بیاید و چند هفته ای را به شکار بگذراند. خانم بنت در پوست خود نمی گنجید. به جین نگاه می کرد، لبخند می زد و سرش را تکان می داد.
«خب، خب، پس آقای بینگلی دارد می آید، خواهر (چون خبر را اول از همه خانم فیلیپس برایش آورده بود). خب، چه بهتر. البته خیال نکن که من اهمیتی می دهم. می دانی که برای ما مهم نیست. من که اصلا میل ندارم دوباره ببینمش. ولی خب، اگر خودش دوست دارد بیاید ندرفیلد، قدمش روی چشم. کسی چه می داند چه پیش می آید؟ اما برای ما مهم نیست. می دانی، خواهر، ما خیلی وقت است که قرار گذاشته ایم دیگر حرفش را نزنیم. خب، حالا قطعی است که دارد می آید؟»
خواهرش جواب داد: «بله، مطمئن باش، خانم نیکلز دیشب در مریتن بود. دیدم که دارد رد می شود. خودم رفتم بیرون تا ته و توی قضیه را در بیاورم، و او

صفحه 364 از 431