فصل ۱۱
آقای ویکهام چنان از این گفت وگو راضی شد که دیگر نه خودش را با یادآوری موضوع ناراحت کرد و نه خواهرزن عزیزش (الیزابت) را آزرد. الیزابت هم راضی بود از این که حرف هایش برای ساکت کردن ویکهام کافی بوده است.
خیلی زود روز رفتن ویکهام و لیدیا فرارسید، و خانم بنت مجبور شد به جدایی تن بدهد، چون شوهرش به هیچ وجه موافقت نمی کرد که همه به نیوکاسل بروند. از قرار معلوم، این جدایی حداقل یک سال طول می کشید.
خانم بنت با ناراحتی گفت: «اوه! لیدیای عزیزم، کی دوباره همدیگر را می بینیم؟»
«اوه، خدایا! نمی دانم. شاید دو سه سال.»
«عزیزم، زود زود نامه بنویس.»
«هر قدر بتوانم می نویسم. ولی می دانی که زن شوهردار وقت چندانی برای نامه نوشتن ندارد. خواهرها می توانند به من نامه بنویسند. کار دیگری که ندارند.»
خداحافظی آقای ویکهام شور و حال بیشتری داشت. لبخند می زد، جذاب بود و صحبت های دلنشین می کرد.
وقتی از خانه خارج شدند، آقای بنت گفت: «بهترین آدمی است که در
آقای ویکهام چنان از این گفت وگو راضی شد که دیگر نه خودش را با یادآوری موضوع ناراحت کرد و نه خواهرزن عزیزش (الیزابت) را آزرد. الیزابت هم راضی بود از این که حرف هایش برای ساکت کردن ویکهام کافی بوده است.
خیلی زود روز رفتن ویکهام و لیدیا فرارسید، و خانم بنت مجبور شد به جدایی تن بدهد، چون شوهرش به هیچ وجه موافقت نمی کرد که همه به نیوکاسل بروند. از قرار معلوم، این جدایی حداقل یک سال طول می کشید.
خانم بنت با ناراحتی گفت: «اوه! لیدیای عزیزم، کی دوباره همدیگر را می بینیم؟»
«اوه، خدایا! نمی دانم. شاید دو سه سال.»
«عزیزم، زود زود نامه بنویس.»
«هر قدر بتوانم می نویسم. ولی می دانی که زن شوهردار وقت چندانی برای نامه نوشتن ندارد. خواهرها می توانند به من نامه بنویسند. کار دیگری که ندارند.»
خداحافظی آقای ویکهام شور و حال بیشتری داشت. لبخند می زد، جذاب بود و صحبت های دلنشین می کرد.
وقتی از خانه خارج شدند، آقای بنت گفت: «بهترین آدمی است که در