خوشبختی می داد. ولی قسمت نشد. وقتی در کنت بودید، دارسی چیزی از این قضیه نگفت؟»
«از منبع موثق، که امین هم بود، شنیدم که تحت شرایطی و با میل و اراده ارباب فعلی می بایست به شما واگذار شود.»
«پس شنیده اید. بله، چنین چیزی بود. شاید یادتان باشد که من هم از اول همین را به شما گفته بودم.»
«این را هم شنیدم که یک وقتی، برخلاف حالا، وعظ و موعظه زیاد با مذاق تان جور در نمی آمد. حتی گفته بودید که هیچ وقت قصد ندارید به کسوت روحانیت دربیایید. کار و بارتان را هم با توافق خودتان یکسره کرده بودید.»
«پس شنیده اید! بی اساس هم نیست. شاید یادتان باشد اولین باری که با هم صحبت می کردیم این نکته را به شما گفته بودم.»
حالا دیگر به در خانه رسیده بودند، چون الیزابت تند راه می رفت تا زودتر از دستش خلاص بشود. در عین حال، چون به خاطر خواهرش هم که شده نمی خواست ویکهام را برنجاند، لبخند محبت آمیزی زد و در جواب فقط این را گفت:
«بفرمایید آقای ویکهام، حالا دیگر خواهر و برادریم. بیایید درباره گذشته ها جر و بحث نکنیم. امیدوارم از این پس فکرمان یکی باشد.»
الیزابت دستش را دراز کرد. ویکهام که نمی دانست چه طور حفظ ظاهر کند با محبت دست الیزابت را بوسید. بعد وارد خانه شدند.
«از منبع موثق، که امین هم بود، شنیدم که تحت شرایطی و با میل و اراده ارباب فعلی می بایست به شما واگذار شود.»
«پس شنیده اید. بله، چنین چیزی بود. شاید یادتان باشد که من هم از اول همین را به شما گفته بودم.»
«این را هم شنیدم که یک وقتی، برخلاف حالا، وعظ و موعظه زیاد با مذاق تان جور در نمی آمد. حتی گفته بودید که هیچ وقت قصد ندارید به کسوت روحانیت دربیایید. کار و بارتان را هم با توافق خودتان یکسره کرده بودید.»
«پس شنیده اید! بی اساس هم نیست. شاید یادتان باشد اولین باری که با هم صحبت می کردیم این نکته را به شما گفته بودم.»
حالا دیگر به در خانه رسیده بودند، چون الیزابت تند راه می رفت تا زودتر از دستش خلاص بشود. در عین حال، چون به خاطر خواهرش هم که شده نمی خواست ویکهام را برنجاند، لبخند محبت آمیزی زد و در جواب فقط این را گفت:
«بفرمایید آقای ویکهام، حالا دیگر خواهر و برادریم. بیایید درباره گذشته ها جر و بحث نکنیم. امیدوارم از این پس فکرمان یکی باشد.»
الیزابت دستش را دراز کرد. ویکهام که نمی دانست چه طور حفظ ظاهر کند با محبت دست الیزابت را بوسید. بعد وارد خانه شدند.