نام کتاب: غرور و تعصب
«گفته شما وارد خدمت نظام شده اید و نگران است که... خب، نگران است که اوضاع رو به راه نباشد. می دانید که در فاصله به این دوری هر چیزی ممکن است سوء تعبیر بشود.»
ویکهام لبش را گزید و گفت «البته». الیزابت امیدوار بود که ویکهام دیگر چیزی نگوید، اما ویکهام کمی بعد گفت:
«ماه قبل که دارسی را در لندن دیدم تعجب کردم. چند بار از کنار هم گذشتیم. نمی دانم آن جا چه کار داشت.»
الیزابت گفت: «شاید در تدارک ازدواجش با دوشیزه دو بورگ بوده. لابد کار مهمی داشته که این موقع سال به لندن رفته.»
«حتما. وقتی به لمتن رفتید او را دیدید؟ به نظرم از گاردینر ها شنیدم که او را دیده اید.»
«بله، ما را به خواهرش معرفی کرد.»
«و خواهرش را دوست دارید؟ »
«خیلی زیاد.»
«من هم شنیده ام که در این یکی دو سال خیلی بهتر شده. آخرین باری که او را دیده بودم زیاد تعریفی نداشت. خیلی خوشحالم که دوستش دارید. امیدوارم بهتر بشود.»
«مطمئنا. دوره سخت را پشت سر گذاشته.»
«از روستای لمتن هم رد شدید؟»
«تصور نمی کنم.»
قرار بود معاش و مقرری من از آن جا تأمین بشود. چه جای معرکه ای؟ خانه کشیشی عالی! از هر لحاظ مناسب من بود.»
«مگر از وعظ و موعظه خوشتان می آمد؟»
«خیلی زیاد. این را وظیفه ام می دانستم. سختی ها و دشواری هایش خیلی زود عادی می شد. آدم نباید ناراضی باشد.... راستش، برای من خیلی عالی می شد! آرامش، خلوت زندگی، جواب تمام آرزوهایم را برای رسیدن به

صفحه 361 از 431