نام کتاب: غرور و تعصب
در عین حال همین شک و تردیدها را بجا می دانست و آن قدر احساس حق شناسی می کرد که مافوق تصور بود اما حقیقت داشت! آقای دارسی به دنبال آن ها به لندن رفته بود و تمامی دشواری ها و زحمت های جست و جو را برای پیدا کردن آن ها به جان خریده بود. به زنی مراجعه کرده بود که مورد نفرتش بود. مجبور شده بود چند بار با مردی دیدار و جر و بحث کند و حتی به او رشوه بدهد که همیشه از دیدنش اجتناب می کرده و از شنیدن اسمش هم ناراحت می شده. همه این کارها را هم به خاطر دختری کرده بود که نه مورد علاقه اش بود و نه مورد احترامش. دل الیزابت گواهی می داد که آقای دارسی همه این کارها را به خاطر او کرده است، اما بلافاصله فکرهای دیگری می آمد و این احساس الیزابت را پس می راند. الیزابت فکر می کرد که حتی اگر پای احساسات آقای دارسی در میان باشد، باز هم رفتار خودخواهانه الیزابت طوری بوده که این احتمال را منتفی می کند، زیرا وجود زنی که قبلا جواب رد داده نمی تواند بر احساس نفرت آقای دارسی از ویکهام غلبه کند و حتی باعث شود که برای قوم و خویش شدن با همین آدم منفور قدم پیش بگذارد. دارسی باجناق ویکهام بشود؟ اصلا غرور و مناعت طبعش به او اجازه نمی دهد. آقای دارسی فوق تصور رفتار کرده است. الیزابت از فکر این جوانمردی خجالت می کشید. اما آقای دارسی دلیلی برای کار خود آورده بود که زیاد هم دور از ذهن نبود. می شد قبول کرد که او احساس تقصیر می کرده، و چون آدم بلندنظری است خواسته کوتاهی های خود را جبران کند. الیزابت وجود خودش را انگیزه اصلی کارهای آقای دارسی نمی دانست، اما فکر می کرد که شاید او هنوز علاقه هایی دارد و شاید با این کار خواسته به رفع نگرانی ها و اضطراب های او کمکی کرده باشد. دردناک بود. خیلی دردناک است که آدم بداند مدیون کسی است ولی هیچ وقت نمی تواند دین خود را به او ادا کند. برگشتن لیدیا، اسم و آبروی او، خلاصه همه چیز را مدیون آقای دارسی بودند. اوه! الیزابت با تمام وجود به خاطر ناسپاسی های سابق و سخنان تلخی که به زبان آورده بود

صفحه 359 از 431