بیشترت نمی شود. بارها خیلی جدی با او صحبت کردم، بدی های کاری را که کرده به او گفتم، توضیح دادم که چه بدبختی هایی برای خانواده اش به بار آورده. اگر یک کلمه هم شنیده باشد جای شکرش باقی است، اما واقعاً گوش نمی داد. گاهی از کوره در می رفتم، اما بعد به یاد الیزابت و جین عزیزم می افتادم و محض خاطر شما دو تا راه صبر و تحمل را در پیش می گرفتم. آقای دارسی در موعد مقرر آمد و همان طور که لیدیا به تو گفت در مراسم ازدواج حاضر شد. روز بعد با ما غذا خورد و قرار شد روز چهارشنبه تا پنجشنبه باز برود. لیزای عزیزم، نکند از من بدت بیاید، چون می خواهم از فرصت استفاده کنم و چیزی را بگویم که قبلا جرئت نداشتم بگویم... این که خیلی آقای دارسی را دوست دارم. رفتارش با ما از هر جهت به همان خوبی بود که در دربیشر شاهدش بودیم. درک و فهم و اظهارنظرهایش خیلی برای من مطبوع است. تنها کم و کسری اش سرزندگی و شر و شور است، که این هم اگر ازدواج خوبی بکند همسرش به او یاد خواهد داد. به نظرم خجالتی آمده.... به ندرت اسم تو را به زبان می آورد. اما خب، خیلی ها خجالتی اند. لطفا مرا ببخش اگر پررویی کرده ام. لااقل زیاد تنبیهم نکن و مرا از پ بیرون نینداز. من تا تمام اطراف و اکناف آن پارک را تماشا نکنم خیالم راحت نمی شود. یک کالسکه کوچک با دو تا کره اسب خوشگل برایم کافی است. اما باید نامه ام را تمام کنم. بچه ها نیم ساعت است مرا صدا می زنند. دوستدارت،
خانم گاردینر
مطالب نامه چنان ذهن الیزابت را به تلاطم انداخت که خودش نمی دانست بیشتر احساس درد و رنج می کند یا رضایت. به شک و تردیدهایش درباره انگیزه آقای دارسی برای سرگرفتن ازدواج لیدیا نمی توانست پر و بال بدهد، چون آن قدر کار آقای دارسی خیرخواهانه بود که تصور هر گونه شک و تردید غیر ممکن به نظر می رسید. اما الیزابت
خانم گاردینر
مطالب نامه چنان ذهن الیزابت را به تلاطم انداخت که خودش نمی دانست بیشتر احساس درد و رنج می کند یا رضایت. به شک و تردیدهایش درباره انگیزه آقای دارسی برای سرگرفتن ازدواج لیدیا نمی توانست پر و بال بدهد، چون آن قدر کار آقای دارسی خیرخواهانه بود که تصور هر گونه شک و تردید غیر ممکن به نظر می رسید. اما الیزابت