نام کتاب: غرور و تعصب
وضع خود سر و سامانی بدهد. با این حال، بعید بود ویکهام در برابر پیشنهادی که بلافاصله خلاصش کند مقاومتی نشان بدهد. چند بار با هم ملاقات کردند، چون می بایست درباره خیلی چیزها بحث کنند. البته ویکهام بیش از آن چه شدنی بود توقع داشت، اما سرانجام توقعاتش معقول تر شد. وقتی قرار و مدارهایی با هم گذاشتند، آقای دارسی اولین کاری که می کرد این بود که دایی ات را در جریان امر قرار بدهد. به خاطر همین، شب قبل از رسیدن من، به خانه ما در خیابان گریسچرچ آمد. اما آقای گاردینر را ندید. و آقای دارسی بعد از پرس و جوی بیشتر فهمید که پدرت هنوز نزد دایی توست، اما قرار است صبح روز بعد برود. آقای دارسی فکر کرد بهتر است با دایی ات صلاح و مشورت کند، نه با پدرت. به خاطر همین، ملاقاتش را با دایی ات عقب انداخت تا پدرت رفته باشد. اسمش را هم نگفت و ما تا روز بعد فقط می دانستیم که آقایی برای کاری مراجعه کرده بود. روز شنبه، باز هم آمد. پدرت رفته بود. دایی ات خانه بود. همان طور که قبلا گفتم، خیلی با هم حرف زدند. روز یکشنبه هم یکدیگر را دیدند، و من هم آقای دارسی را دیدم. تا همه قرار و مدارها گذاشته شود، دوشنبه شد. به محض توافق، پیک سریعی به لانگبورن فرستادند. ولی مهمان ما آدم خیلی سر سختی بود. لیزی، به نظر من، این سرسختی و یکدندگی بزرگترین عیب اوست. خیلی وقت ها عیب و ایرادهای مختلفی از او گرفته اند، اما این یکی واقعی است. نمی گذاشت کسی جز خودش کاری بکند. البته من مطمئنم که دایی ات حاضر بود خودش همه چیز را حل و فصل کند (این را نمی گویم که ممنونش باشید، پس حرفش را هم نزنیم.) با هم مدتی جر و بحث کردند، واقعاً بیش از آن حدی که جناب آقا و سرکار خانم لایقش بودند. ولی بالاخره دایی ات مجبور شد کوتاه بیاید، و به جای آن که بتواند کاری برای خواهرزاده اش بکند مجبور شد فقط اعتبار و افتخار احتمالی کارها را به خودش منتسب کند، که خب، حقیقت کاذب بود. من فکر می کنم

صفحه 356 از 431