نام کتاب: غرور و تعصب
را لو بدهد. از اول هم می دانست ویکهام کجا مخفی شده. ویکهام مسلما همان موقع ورودش به لندن نزد این خانم رفته بود. اگر این خانم می توانست آن ها را در خانه خود بپذیرد آن ها نزد او اقامت می کردند. بالاخره، دوست مهربان ما نشانی آن ها را به دست آورد. در خیابان... اقامت داشتند. دوست ما رفت ویکهام را دید، بعد اصرار کرد لیدیا را ببیند. گفته است که هدفش ابتدا این بوده که لیدیا را متقاعد کند تا خودش را از این وضع بد خلاص کند، به محض جلب رضایت دوستان و کسانش نزد آن ها برگردد، و قول داده که تا جایی که از دستش بر می آید کمکش خواهد کرد. اما دید که لیدیا اصرار دارد همان جایی که هست بماند. لیدیا اصلا به فکر دوستان و کسانش نبود، کمک آن ها را هم نمی خواست، و خلاصه به هیچ وجه حاضر نبود ویکهام را رها کند. مطمئن بود دیر یا زود عروسی خواهد کرد، ولی برایش مهم نبود که چه وقت عروسی می کند. آقای دارسی فکر کرد حالا که چنین احساساتی در سر لیدیاست، پس لااقل برای سرگرفتن هرچه سریع تر این ازدواج باید کاری کرد، چون در اولین گفت و گویش با ویکهام فوری فهمیده بود که ویکهام اصلا قصد ازدواج نداشته. ویکهام خودش اعتراف می کرد که به
خاطر بدهی هایش مجبور شده هنگ را ترک کند، و این بدهی ها خیلی به او فشار آورده. تمام عواقب فرار لیدیا را هم صرفا به گردن لیدیا و بی پروایی او گذاشته بود. ویکهام می خواست بلافاصله از خدمت استعفا بدهد، و درباره آینده نیز نمی دانست چه می خواهد بکند. می بایست به جایی برود، اما نمی دانست کجا. فقط می دانست که هیچ آهی در بساط ندارد. آقای دارسی از او پرسیده بود که چرا فورا با خواهرت ازدواج نکرده. با اینکه آقای بنت فرد ثروتمندی محسوب نمی شده باز هم می توانسته کاری کند. وضع ویکهام بعد از ازدواج به هر حال بهتر می شد. اما آقای دارسی با جوابی که از ویکهام شنید فهمید که او هنوز امیدوار است که با ازدواجی بهتر در جایی دیگر به

صفحه 355 از 431