خودش اجازه داده که اقدام هایی بکند. اما اگر واقعا غافل و بی خبری، من باید قضیه را روشن تر شرح بدهم. همان روزی که من از لانگبورن به خانه ام آمدم، دایی ات مهمانی داشت که انتظارش نمی رفت. آقای دارسی آمد. چند ساعت در اتاق در بسته با دایی ات صحبت کرد. قبل از رسیدن من این صحبت ها شده بود. کنجکاوی من به اندازه کنجکاوی تو نبود. آمده بود به آقای گاردینر بگوید که فهمیده خواهرت و آقای ویکهام کجا هستند، با هر دو نیز دیدار کرده و حرف زده، چند بار با ویکهام، یک بار هم با لیدیا. آن طور که من فهمیدم، یک روز بعد از ما از دربیشر راه افتاد و به شهر آمد تا هر دو را پیدا کند. علتش هم این بوده که فکر میکرده تقصیر او بوده که دیگران به بی لیاقتی ویکهام پی نبرده اند، وگرنه هیچ زن با شخصیتی نمی آمد عاشق ویکهام بشود و به او اعتماد بکند. با بلند نظری تمام، غرور ظاهری خود را زیر پا گذاشته بود و می گفت دون شأن است که کارهای شخصی اش را به رخ دیگران بکشد. شخصیت و رفتارش کافی است که بقیه او را بشناسند. به خاطر همین، قدم پیش گذاشت و وظیفه خود دانست کاری را که خودش در آن مقصر بوده جبران کند. البته اگر انگیزه دیگری هم می داشت، به نظر من چیزی از ارزش کارش کم نمی شد. چند روزی در شهر بود تا بالاخره آن ها را پیدا کرد. سرنخ هایی برای پیدا کردن شان داشت که ما نداشتیم. همین موضوع باعث شد پشت سر ما به لندن بیاید. ظاهرا خانمی هست به اسم خانم یانگ که زمانی معلم دوشیزه دارسی بوده و به علتی که آقای دارسی به ما نگفته است از این شغل مرخص شده، بعد خانه بزرگی در خیابان ادوارد گرفته و با اجاره دادن اتاق هایش امرار معاش میکرده. آقای دارسی می دانست که این خانم یانگ با ویکهام آشنایی نزدیک دارد. به خاطر همین، به محض رسیدن به لندن به نزد او رفته و سراغ ویکهام را گرفته بود. اما دو سه روزی طول کشید تا اطلاعاتی را که می خواست به دست بیاورد. به نظرم، این خانم تا پول و رشوه ای نگرفت حاضر نشد ویکهام