نام کتاب: غرور و تعصب
«اوه، بله! ... می بایست با ویکهام بیاید. ولی خدای من! یادم رفت! نمی بایست بگویم. قول داده بودم! حالا ویکهام چه می گوید؟ قرار بود مخفی بماند!»
جین گفت: «اگر قرار بود مخفی بماند دیگر یک کلمه هم حرف نزن. مطمئن باش من دیگر چیزی نمی پرسم.»
الیزابت گفت: «اوه! البته، ما دیگر از تو چیزی نمی پرسیم.» اما در آتش کنجکاوی می سوخت
لیدیا گفت: «متشکرم، چون اگر پرسید من همه چیز را به شما می گویم. آن وقت ویکهام خیلی عصبانی می شود.»
با شنیدن این حرف های کنجکاو کننده، الیزابت برای آن که اختیار خود را از دست ندهد به سرعت از اتاق بیرون رفت.
اما بی خبر ماندن از این قضیه غیر ممکن بود، یا لااقل پرس و جو نکردن غیر ممکن بود. آقای دارسی در مراسم ازدواج خواهر الیزابت حضور داشت! آقای دارسی اصولا به مجامع عمومی نمی رفت و دوست هم نداشت که برود، چه رسد به مراسم ازدواج. حدس های گوناگونی با سرعت و بی وقفه به ذهن الیزابت هجوم می آورد، اما هیچ کدام از حدس و گمان ها متقاعدش نمی کرد. حدس هایی که خوشایندتر بود و رفتار و منش دارسی را جوانمردانه تر و عالی تر جلوه می داد نامحتمل تر به نظر می رسید. الیزابت نمی توانست این سرگردانی و بلاتکلیفی را تحمل کند. با عجله کاغذی برداشت و نامه کوتاهی به زن دایی اش نوشت و از او خواهش کرد که اگر به مسئله رازداری و امانت لطمه ای وارد نمی شود درباره نکته ای که از زبان لیدیا دررفته است توضیح بدهد. بعد هم اضافه کرد:
لابد درک می کنید که چه قدر کنجکاوم تا بدانم کسی که هیچ نسبتی با هیچ کدام ما ندارد و )به طور کلی) با خانواده ما غریبه است، چه شد که در

صفحه 351 از 431