یکه خورد. لیدیا همان لیدیای همیشگی بود، سرکش، بدون احساس شرم، پر جنب و جوش، پر سر و صدا و بی خیال. از پیش این خواهر به پیش آن خواهر می رفت و می خواست که به او تبریک بگویند. وقتی همه نشستند، با اشتیاق نگاهی به اطراف انداخت، تغییرات جزئی اتاق توجهش را جلب کرد، و بعد خندید و گفت که خیلی وقت است آن جا را ندیده است.
ویکهام هم زیاد اضطراب نداشت، اما رفتارهایش همیشه چنان مطبوع بود که اگر شخصیت و طرز ازدواجش بی عیب و ایراد می بود، لبخندها و حالت بی تکلفش به هنگامی که خود را قوم و خویش آن ها می خواند قاعدتا به مذاق همه خوش می آمد. الیزابت هیچ وقت او را این قدر گستاخ تصور نکرده بود، اما نشست و اندیشید که در آینده هم هیچ حد و مرزی برای گستاخی چنین آدم بی شرمی وجود نخواهد داشت. الیزابت از خجالت قرمز شد، جین هم قرمز شد، اما قیافه آن دو نفری که سبب این ناراحتی شده بودند اصلا رنگ به رنگ نمی شد.
حرف و صحبت زیاد بود. عروس و مادرش هرچه تند و سریع حرف می زدند باز هم عقب می ماندند. ویکهام، که تصادفا کنار الیزابت نشسته بود، با چنان لاقیدی و آرامشی احوال آشنایان را می پرسید که الیزابت به هیچ وجه نمی توانست به همان راحتی جواب بدهد. به نظر می رسید که این زوج خاطرات خوشی دارند. هیچ چیز گذشته ناراحت شان نمی کرد. لیدیا خودش از موضوع هایی حرف می زد که خواهرها به هیچ قیمتی حاضر نبودند در مورد آن ها صحبت کنند.
گفت: «فکرش را بکنید! سه ماه پیش بود که از این جا رفتم، اما به نظرم بیشتر از دو هفته نمی آید. با وجود این، چه اتفاق هایی توی این مدت افتاده. وای خدا! موقعی که داشتم می رفتم هیچ فکر نمی کردم وقتی برمی گردم شوهر داشته باشم. البته گاهی فکر می کردم اگر شوهر کنم چه محشر می شود!»
پدرش نگاهش را بالا آورد. جین ناراحت شد. الیزابت نگاهش را به لیدیا
ویکهام هم زیاد اضطراب نداشت، اما رفتارهایش همیشه چنان مطبوع بود که اگر شخصیت و طرز ازدواجش بی عیب و ایراد می بود، لبخندها و حالت بی تکلفش به هنگامی که خود را قوم و خویش آن ها می خواند قاعدتا به مذاق همه خوش می آمد. الیزابت هیچ وقت او را این قدر گستاخ تصور نکرده بود، اما نشست و اندیشید که در آینده هم هیچ حد و مرزی برای گستاخی چنین آدم بی شرمی وجود نخواهد داشت. الیزابت از خجالت قرمز شد، جین هم قرمز شد، اما قیافه آن دو نفری که سبب این ناراحتی شده بودند اصلا رنگ به رنگ نمی شد.
حرف و صحبت زیاد بود. عروس و مادرش هرچه تند و سریع حرف می زدند باز هم عقب می ماندند. ویکهام، که تصادفا کنار الیزابت نشسته بود، با چنان لاقیدی و آرامشی احوال آشنایان را می پرسید که الیزابت به هیچ وجه نمی توانست به همان راحتی جواب بدهد. به نظر می رسید که این زوج خاطرات خوشی دارند. هیچ چیز گذشته ناراحت شان نمی کرد. لیدیا خودش از موضوع هایی حرف می زد که خواهرها به هیچ قیمتی حاضر نبودند در مورد آن ها صحبت کنند.
گفت: «فکرش را بکنید! سه ماه پیش بود که از این جا رفتم، اما به نظرم بیشتر از دو هفته نمی آید. با وجود این، چه اتفاق هایی توی این مدت افتاده. وای خدا! موقعی که داشتم می رفتم هیچ فکر نمی کردم وقتی برمی گردم شوهر داشته باشم. البته گاهی فکر می کردم اگر شوهر کنم چه محشر می شود!»
پدرش نگاهش را بالا آورد. جین ناراحت شد. الیزابت نگاهش را به لیدیا