نام کتاب: غرور و تعصب
فصل ۹

روز عروسی خواهرشان فرا رسید. جین و الیزابت شاید بیشتر از خود لیدیا دلواپسش بودند. کالسکه را فرستادند تا در... دنبال شان برود، و قرار بود تا موقع ناهار با همین کالسکه برگردند. دوشیزه بنت ها با اضطراب منتظر آمدن آن ها بودند، بخصوص جین که فکر می کرد لیدیا همان حال و احساسی را دارد که جین اگر جای او بود می داشت، و مدام خیال می کرد خواهرش چه ناراحتی و عذابی را تحمل می کند.
آمدند. افراد خانواده در اتاق صبحانه جمع شدند تا از آن ها استقبال کنند. وقتی کالسکه به طرف در آمد، لبخند به چهره خانم بنت دوید. شوهرش خیلی عبوس بود. دخترها هم مضطرب و نگران و بی قرار بودند.
از راهرو صدای لیدیا آمد. در باز شد و به اتاق دوید. مادرش جلو رفت، بغلش کرد و با شور و شوق خوشامد گفت. بعد با لبخند محبت آمیزی دستش را به طرف ویکهام دراز کرد که پشت سر لیدیا ایستاده بود، و با شور و شعف برای هر دو چنان آرزوی سعادت کرد که انگار هیچ شکی نداشت.
اما وقتی به طرف آقای بنت برگشتند، با استقبال چندان گرمی روبه رو نشدند. قیافه اش تا حدودی گرفته بود و به زور لب وا می کرد. لاقیدی زوج جوان آقای بنت را از کوره در می برد. الیزابت بدش می آمد. حتی دوشیزه بنت

صفحه 346 از 431