نام کتاب: غرور و تعصب
آقای بنت و دختر هایش نیز مانند آقای گاردینر می فهمیدند که استعفای ویکهام از هنگ ناحیه فوایدی دارد. اما خانم بنت زیاد راضی نبود. رفتن لیدیا به شمال، آن هم موقعی که خانم بنت انتظار داشت از مصاحبت او احساس لذت و غرور کند، خیلی توی ذوق او می زد، چون خانم بنت به هیچ وجه از این فکر منصرف نشده بود که آن ها بیایند در هرتفردشر مستقر شوند. وانگهی، خیلی حیف می شد که لیدیا از هنگی دور بشود که همه افرادش را می شناخت و خیلی از آن ها را دوست می داشت.
گفت: «آن قدر به خانم فورستر علاقه دارد که رفتنش به یک جای دور واقعا ناراحتش می کند! تازه جوان هایی هم هستند که لیدیا از آن ها خوشش می آید. در هنگ ژنرال ... معلوم نیست افسرها به این خوبی باشند.»
این تقاضای لیدیا که قبل از عزیمت به شمال بار دیگر نزد خانواده اش بیاید، ابتدا قاطعانه رد شد. اما جین و الیزابت، با توجه به احساسات و ناراحتی خواهرشان، هم عقیده بودند که پدر و مادر باید در روز عروسی به حال و روز دخترشان توجه داشته باشند. از همین رو، با اصرار، اما با دلیل و برهان و بسیار هم آرام و ملایم، از پدر خواهش کردند که لیدیا و شوهرش را بعد از ازدواج، در لانگبورن به حضور پذیرد، و آقای بنت سرانجام رضایت داد که مطابق میل و نظر آن ها رفتار کند. خانم بنت هم وقتی فهمید که می تواند دختر شوهر کرده اش را قبل از رفتنش به شمال به همه نشان بدهد خیلی خوشحال شد. آقای بنت در جواب نامه آقای گاردینر نوشت که به آن ها اجازه آمدن می دهد. قرار شد که بعد از پایان مراسم، آن ها به لانگبورن بیایند. اما الیزابت متعجب بود از این که ویکهام به چنین برنامه ای رضایت داده است. الیزابت اگر فقط میل خودش را در نظر می گرفت، دلش نمی خواست حتی چشمش به ویکهام بیفتد.

صفحه 345 از 431