نام کتاب: غرور و تعصب
روستایی دوردستی خانه نشین می شد، گفت و گو ها و شایعه ها رونق بیشتری پیدا می کرد. اما باز هم موضوع برای حرف زدن زیاد بود، بخصوص عروسی کردنش. آرزوهای مهربانانه ای که خانم های پیر و لجباز مریتن برای سعادت و خوشبختی اش می کردند، با این اوضاع و احوالی که تغییر کرده بود کمی بی جان تر شده بود، چون مسلم بود که او با چنین شوهری رنگ خوشبختی را نمی بیند.
دو هفته بود که خانم بنت از پله ها پایین نیامده بود، اما حالا در این روز فرخنده بار دیگر می آمد و بر صندلی خود در صدر میز جلوس می کرد و بسیار هم شور و حال از خود نشان می داد. هیچ احساس شرم و خجالتی پیروزی اش را لکه دار نمی کرد. ازدواج یکی از دخترها اولین آرزوی او از زمان شانزده سالگی جین بود، و حالا این آرزو داشت محقق می شد. فکر و ذکرش تمام وسایل عالی، پارچه های مرغوب، کالسکه های جدید و انواع خدم و حشم بود. در آن حول و حوش مدام برای پیدا کردن جای مناسب دخترش پرس و جو می کرد و بدون توجه به عایدی احتمالی آن ها بسیاری از خانه ها را هم به علت کوچکی یا بی ریختی نمی پسندید.
گفت: «اگر گولدینگ ها بروند شاید هی پارک بد نباشد، یا استوک اگر اتاق پذیرایی اش جادارتر بود بدک نمی شد. اما اشورث خیلی دور است! طاقت نمی آورم ده مایل دور از من باشد. پرویس لاج هم که اتاق های زیر شیروانی اش خیلی بد است.»
تا وقتی خدمتکارها آن جا بودند، آقای بنت می گذاشت که همسرش بی وقفه حرف بزند، اما وقتی تنها شدند گفت: «خانم بنت، قبل از این که یکی از این خانه ها با همه این خانه ها را برای داماد و دخترت بگیری، یا واقعیت را در نظر بگیریم. اجازه ندارند پای شان را حتی به یک خانه در این حوالی بگذارند. من که نمی آیم با راه دادن شان به لانگبورن سربه هوایی شان را تشویق کنم.»
بعد از این صحبت، جر و بحث مفصلی در گرفت، اما آقای بنت روی

صفحه 341 از 431