نام کتاب: غرور و تعصب
می بینمش!... در شانزده سالگی ازدواج می کند!... برادر عزیز و مهربانم! ... می دانستم این طور می شود... می دانستم همه کارها را روبراه می کند. چقدر دلم می خواهد لیدیا را ببینم! همین طور ویکهام عزیز را! اما لباس، لباس عروسی! به زن برادرم، گاردینر، نامه می نویسم. لیزی، عزیزم، بدو برو پیش پدرت بپرس چه قدر به لیدیا پول می دهد. صبر کن، صبر کن، خودم می روم. کیتی، زنگ بزن هیل بیاید. ظرف یک دقیقه لباسم را می پوشم. لیدیای عزیز، لیدیای عزیزترینم!... وقتی همدیگر را ببینیم چه قدر با هم حال میکنیم!»
دختر بزرگ ترش سعی کرد جلو این سرریز احساسات را بگیرد و به یادش بیاورد که زحمات آقای گاردینر چه تعهداتی به گردن شان گذاشته است.
بعد اضافه کرد: «این سرانجام خوش را باید مدیون محبت های او باشیم. فکر می کنم برای کمک مالی به آقای ویکهام حسابی به مخمصه افتاده.»
مادرش با صدای بلند گفت: «خب، چه اشکالی دارد؟ جز دایی اش چه کسی باید این کارها را بکند؟ اگر زن و بچه نداشت، من و بچه هایم صاحب پول های او می شدیم، و حالا هم اولین بار است که ما چیزی از او نصیب مان می شود، البته بجز چند هدیه ناقابل. خب! من که خیلی خوشحالم. به همین زودی ها صاحب یک دختر شوهر دار می شوم. خانم ویکهام! چه قدر گوش نواز است! تازه در ژوئن شانزده سالش شده. جین عزیز، این قدر شور و شوق دارم که نمی توانم چیزی بنویسم. من می گویم، تو برایم بنویس. بعد در مورد پول با پدرت کنار می آییم. ولی وسایل را باید زود سفارش داد.»
بعد شروع کرد به شرح جزئیات چلوار و ململ و اطلسی، و اگر جین به زور جلوش را نگرفته بود می خواست کلی چیز سفارش بدهد، اما جین متقاعدش کرد صبر کند پدر فراغت پیدا کند تا بشود با او صلاح و مشورت کرد. گفت که یک روز دیرتر اشکالی ندارد. خانم بنت که خیلی قبراق و سرحال شده بود لجاجت نکرد و رضایت داد. بعد هم چیزهای دیگری به ذهنش رسید.
گفت: «تا لباس بپوشم می روم مریتن و این خبر خوش را به خواهرم

صفحه 337 از 431