امید وارم و مطمئنم که با هم خوشبخت می شوند. به نظر من، همین که ویکهام راضی به ازدواج شده دلیلی است بر این که به راه آمده. علاقه و دلبستگی شان کارها را رو به راه می کند. فکر می کنم آرامش و سرو سامان پیدا می کنند و زندگی معقولی در پیش می گیرند. رفته رفته با گذشت زمان بی مبالاتی های گذشته را فراموش خواهند کرد.»
الیزابت جواب داد: «رفتار آن ها طوری بوده که نه من و تو می توانیم فراموش کنیم و نه هیچ کس دیگر. اصلا فایده ای ندارد درباره اش حرف بزنیم .»
در این موقع به فکر دخترها رسید که مادرشان احتمالا نمی داند اوضاع از چه قرار است. این بود که به کتابخانه رفتند و از پدرشان پرسیدند که آیا نمی خواهد قضیه را به مادر بگویند. آقای بنت که داشت نامه می نوشت بدون آن که سرش را بلند کند با خونسردی جواب داد: «هر طور خودتان دوست دارید.»
«می توانیم نامه دایی را برایش بخوانیم؟»
«هر چه دلتان می خواهد بردارید و بزنید به چاک.»
الیزابت نامه را از روی میز برداشت. بعد هر دو از پله ها بالا رفتند. مری و کیتی هم پیش خانم بنت بودند. به این ترتیب، با یک بار گفتن قضیه همه در جریان کار قرار می گرفتند. بعد از کمی مقدمه چینی برای خبر خوش، نامه را با صدای بلند خواندند. خانم بنت نمی توانست خودش را نگه دارد. به محض این که جین مطالب مربوط به اظهار امیدواری آقای گاردینر درباره ازدواج قریب الوقوع لیدیا را خواند، خانم بنت از فرط خوشحالی بی قرار شد و جمله های بعدی هم خوشحالی اش را بیشتر کرد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، همان طور که قبلا از فرط نگرانی و ناراحتی از خود بی خود شده بود. همین که می شنید دخترش به زودی شوهر می کند برای او کافی بود. اصلا نگران سعادت او نبود و از یاد آوری رفتار غلط دخترش نیز خجالت نمی کشید.
گفت: «لیدیای عزیز عزیزم! چه عالی!... عروسی می کند! ... باز هم
الیزابت جواب داد: «رفتار آن ها طوری بوده که نه من و تو می توانیم فراموش کنیم و نه هیچ کس دیگر. اصلا فایده ای ندارد درباره اش حرف بزنیم .»
در این موقع به فکر دخترها رسید که مادرشان احتمالا نمی داند اوضاع از چه قرار است. این بود که به کتابخانه رفتند و از پدرشان پرسیدند که آیا نمی خواهد قضیه را به مادر بگویند. آقای بنت که داشت نامه می نوشت بدون آن که سرش را بلند کند با خونسردی جواب داد: «هر طور خودتان دوست دارید.»
«می توانیم نامه دایی را برایش بخوانیم؟»
«هر چه دلتان می خواهد بردارید و بزنید به چاک.»
الیزابت نامه را از روی میز برداشت. بعد هر دو از پله ها بالا رفتند. مری و کیتی هم پیش خانم بنت بودند. به این ترتیب، با یک بار گفتن قضیه همه در جریان کار قرار می گرفتند. بعد از کمی مقدمه چینی برای خبر خوش، نامه را با صدای بلند خواندند. خانم بنت نمی توانست خودش را نگه دارد. به محض این که جین مطالب مربوط به اظهار امیدواری آقای گاردینر درباره ازدواج قریب الوقوع لیدیا را خواند، خانم بنت از فرط خوشحالی بی قرار شد و جمله های بعدی هم خوشحالی اش را بیشتر کرد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، همان طور که قبلا از فرط نگرانی و ناراحتی از خود بی خود شده بود. همین که می شنید دخترش به زودی شوهر می کند برای او کافی بود. اصلا نگران سعادت او نبود و از یاد آوری رفتار غلط دخترش نیز خجالت نمی کشید.
گفت: «لیدیای عزیز عزیزم! چه عالی!... عروسی می کند! ... باز هم