پدر عزیزم به شما تبریک می گویم.»
الیزابت گفت: «شما جواب نامه را داده اید ؟ »
«نه، ولی باید زود جواب داد.»
بعد الیزابت با سماجت از پدرش خواست که وقت تلف نکند و زودتر جواب نامه را بدهد.
گفت: «اوه! پدر عزیزم، بیایید، زودتر جواب نامه را بنویسید. می دانید که در چنین مواردی هر دقیقه چه قدر اهمیت دارد.»
جین گفت: «اگر برای شما سخت است، اجازه بدهید من برایتان بنویسم.
آقای بنت جواب داد: «بله، خیلی برایم سخت است، اما چاره ای نیست باید بنویسم.»
این را گفت و همراه دخترها برگشت و به طرف خانه به راه افتاد. الیزابت گفت: «اجازه دارم چیزی بپرسم؟ لابد شرایط را باید پذیرفت.»
«باید پذیرفت؟ من خجالت می کشم که این قدر کم توقع است.»
«و باید ازدواج کنند! با این که این جور آدمی است!»
«بله، بله، باید ازدواج کنند. کار دیگری نمی شود کرد. ولی دو چیز است که خیلی دلم می خواهد بدانم.. یکی این که دایی تان چه قدر پول گذاشته تا این کار را به انجام برساند. دوم این که من چه طور می توانم به او پول بدهم.»
جین داد زد: «پول ؟ دایی من؟ منظورتان چیست؟ »
« منظورم این است که هیچ مرد عاقلی حاضر نمی شود با این جور چیزها بیاید لیدیا را بگیرد... سالی صد پوند در زمان حیات من و پنجاه پوند هم بعد از مردن من.»
الیزابت گفت: «کاملا درست است. قبلا به فکرم نرسیده بود. بدهی هایش پرداخت شود و تازه چیزی هم بماند! اوه! لابد کار دایی بوده! مبادا دایی سخاوتمند و مهربان ما خودش را به مخمصه انداخته باشد. با یک پول مختصر که نمی شود این کار را کرد.»
پدرش گفت: «نه، ویکهام اگر به کمتر از ده هزار پوند رضایت داده باشد
الیزابت گفت: «شما جواب نامه را داده اید ؟ »
«نه، ولی باید زود جواب داد.»
بعد الیزابت با سماجت از پدرش خواست که وقت تلف نکند و زودتر جواب نامه را بدهد.
گفت: «اوه! پدر عزیزم، بیایید، زودتر جواب نامه را بنویسید. می دانید که در چنین مواردی هر دقیقه چه قدر اهمیت دارد.»
جین گفت: «اگر برای شما سخت است، اجازه بدهید من برایتان بنویسم.
آقای بنت جواب داد: «بله، خیلی برایم سخت است، اما چاره ای نیست باید بنویسم.»
این را گفت و همراه دخترها برگشت و به طرف خانه به راه افتاد. الیزابت گفت: «اجازه دارم چیزی بپرسم؟ لابد شرایط را باید پذیرفت.»
«باید پذیرفت؟ من خجالت می کشم که این قدر کم توقع است.»
«و باید ازدواج کنند! با این که این جور آدمی است!»
«بله، بله، باید ازدواج کنند. کار دیگری نمی شود کرد. ولی دو چیز است که خیلی دلم می خواهد بدانم.. یکی این که دایی تان چه قدر پول گذاشته تا این کار را به انجام برساند. دوم این که من چه طور می توانم به او پول بدهم.»
جین داد زد: «پول ؟ دایی من؟ منظورتان چیست؟ »
« منظورم این است که هیچ مرد عاقلی حاضر نمی شود با این جور چیزها بیاید لیدیا را بگیرد... سالی صد پوند در زمان حیات من و پنجاه پوند هم بعد از مردن من.»
الیزابت گفت: «کاملا درست است. قبلا به فکرم نرسیده بود. بدهی هایش پرداخت شود و تازه چیزی هم بماند! اوه! لابد کار دایی بوده! مبادا دایی سخاوتمند و مهربان ما خودش را به مخمصه انداخته باشد. با یک پول مختصر که نمی شود این کار را کرد.»
پدرش گفت: «نه، ویکهام اگر به کمتر از ده هزار پوند رضایت داده باشد