نام کتاب: غرور و تعصب
دویدند که داشت سلانه سلانه و غرق در فکر به طرف درخت زاری در کنار چمنزار می رفت.
جین که زیاد چابک نبود و به تندی الیزابت نمی دوید خیلی زود عقب افتاد، اما الیزابت نفس زنان به پدرش رسید و با شوق و ذوق فریاد زد: «اوه، پاپا، چه خبر؟ چه خبر تازه؟ از دایی خبری رسیده؟ »
«بله، پیکی آمده و نامه ای از او آورده.»
«خب، چه نوشته ؟ خبر خوب داده یا بد؟ »
نامه را از جیبش در آورد و گفت: «مگر انتظار خبر خوب هم می رفت؟ اگر دلت می خواهد بخوان.»
الیزابت نامه را از دست پدرش قاپید. جین هم دیگر رسیده بود.
پدر گفت: «بلند بخوان، چون خود من هم نمی دانم چه نوشته .»
خیابان گریسچرچ، دوشنبه ۲ اوت
شوهر خواهر عزیزم، بالاخره توانستم خبرهایی از خواهرزاده ام به شما بدهم. روی هم رفته امیدوارم این خبرها راضی تان بکند. کمی بعد از یکشنبه ای که شما رفتید، خوشبختانه فهمیدم که آن ها کجای لندن هستند. جزئیات را می گذارم برای موقعی که همدیگر را ببینیم. عجالتا همین بس که بدانید پیدا شده اند. من هر دو را دیده ام...
جین با صدای بلند گفت: «پس همان طور بود که من انتظارش را داشتم. با هم ازدواج کرده اند!»
الیزابت به خواندن نامه ادامه داد:
... من هر دو را دیده ام. ازدواج نکرده اند. و آن طور که من فهمیده ام قصد ازدواج هم نداشته اند. اما اگر شما بخواهید قرار و مدار هایی بگذارید که جسارتا من از جانب شما مقرر کرده ام، امید می رود که در آینده ای نه

صفحه 332 از 431