نام کتاب: غرور و تعصب
فصل ۷

دو روز پس از آمدن آقای بنت، جین و الیزابت داشتند در بوته زار پشت منزل قدم می زدند که دیدند زن سرایدار به طرف شان می آید. فکر کردند آمده تا بگوید مادرشان آن ها را صدا زده. به خاطر همین به طرف او رفتند. اما وقتی رسیدند، او برخلاف انتظار آن ها به دوشیزه بنت گفت: «معذرت می خواهم خانم که مزاحمتان شدم، ولی فکر کردم شاید خبرهای خوبی از شهر رسیده باشد. این بود که جسارتا آمدم از شما بپرسم.»
«منظورت چیست، هیل؟ به ما که خبری نرسیده.»
خانم هیل با حیرت گفت: «مگر نمی دانید که از طرف آقای گاردینر یک پیک برای آقا آمده؟ نیم ساعت پیش این جا بود. آقا نامه ای دریافت کرده.»
دخترها دویدند. آن قدر شتاب داشتند که حتی فرصت نمی کردند کلمه ای به زبان بیاورند. از راهرو به اتاق صبحانه دویدند و از آن جا به کتابخانه رفتند.... پدرشان توی هیچ یک از این اتاق ها نبود. خواستند از پله ها بالا بدوند تا او را نزد مادرشان پیدا کنند که سرخدمتکار رو به روی شان سبز شد و گفت:
«اگر دنبال آقا می گردید، ایشان دارند به طرف بیشه زار کوچک می روند. »
با شنیدن این خبر، دوباره از راهرو گذشتند و در چمنزار به دنبال پدرشان

صفحه 331 از 431