چون خانم گاردینر دیگر می خواست به خانه اش برگردد، قرار شد همان موقع که آقای بنت از لندن می آید خانم گاردینر و بچه هایش به لندن بروند. به خاطر همین، با کالسکه خود را به اولین ایستگاه رساندند، و آقای بنت با همین کالسکه به لانگبورن برگشت.
خانم گاردینر موقعی که می رفت تمام فکر و ذکرش الیزابت و دوست دربیشری اش در آن طرف دنیا بود. خواهرزاده شوهرش هیچگاه اسم این مرد را به زبان نیاورده بود، و آن حالت شبیه انتظار که در ذهن خانم گاردینر وجود داشت، این تصور که بعد از عزیمت شان از در بیشر نامه ای از آن دوست برای الیزابت فرستاده می شود، به جایی نرسیده بود. الیزابت از زمان برگشتنش هیچ نامه ای دریافت نکرده بود که از پمبرلی پست شده باشد.
اوضاع خانواده آن قدر ناراحت کننده بود که الیزابت بدون وجود مسئله دیگری نیز به قدر کافی پریشان بود. از این رو، نمی گذاشت هیچ حدس و گمان تازه ای ذهنش را پر کند، اما حالا که به احساسات خود پی برده بود کاملا می دانست که اگر دارسی را نشناخته بود این عمل هولناک لیدیا را بیشتر تحمل می کرد. در این صورت، شاید بعضی از شب ها خواب به چشمش می آمد.
آقای بنت وقتی آمد همان ظاهر همیشگی و فیلسوف مآبانه اش را داشت. مثل سابق کم حرف می زد، حتی از ماجرایی که باعث شده بود به سفر برود اسمی نمی برد، و مدتی گذشت تا دختر هایش جرئت کنند از این ماجرا حرفی بزنند.
بعد از ظهر، وقتی آقای بنت برای صرف چای نزد دخترهایش رفت، الیزابت دل به دریا زد و موضوع را پیش کشید و خیلی کوتاه گفت متأسف است که او در این مدت سختی فراوان کشیده است. آقای بنت در جواب گفت: «حرفش را نزنید. مگر جز من به کس دیگری هم باید سخت بگذرد؟ خودم کردم که لعنت بر خودم باد.»
الیزابت گفت: «نباید این قدر به خودتان سخت بگیرید.»
خانم گاردینر موقعی که می رفت تمام فکر و ذکرش الیزابت و دوست دربیشری اش در آن طرف دنیا بود. خواهرزاده شوهرش هیچگاه اسم این مرد را به زبان نیاورده بود، و آن حالت شبیه انتظار که در ذهن خانم گاردینر وجود داشت، این تصور که بعد از عزیمت شان از در بیشر نامه ای از آن دوست برای الیزابت فرستاده می شود، به جایی نرسیده بود. الیزابت از زمان برگشتنش هیچ نامه ای دریافت نکرده بود که از پمبرلی پست شده باشد.
اوضاع خانواده آن قدر ناراحت کننده بود که الیزابت بدون وجود مسئله دیگری نیز به قدر کافی پریشان بود. از این رو، نمی گذاشت هیچ حدس و گمان تازه ای ذهنش را پر کند، اما حالا که به احساسات خود پی برده بود کاملا می دانست که اگر دارسی را نشناخته بود این عمل هولناک لیدیا را بیشتر تحمل می کرد. در این صورت، شاید بعضی از شب ها خواب به چشمش می آمد.
آقای بنت وقتی آمد همان ظاهر همیشگی و فیلسوف مآبانه اش را داشت. مثل سابق کم حرف می زد، حتی از ماجرایی که باعث شده بود به سفر برود اسمی نمی برد، و مدتی گذشت تا دختر هایش جرئت کنند از این ماجرا حرفی بزنند.
بعد از ظهر، وقتی آقای بنت برای صرف چای نزد دخترهایش رفت، الیزابت دل به دریا زد و موضوع را پیش کشید و خیلی کوتاه گفت متأسف است که او در این مدت سختی فراوان کشیده است. آقای بنت در جواب گفت: «حرفش را نزنید. مگر جز من به کس دیگری هم باید سخت بگذرد؟ خودم کردم که لعنت بر خودم باد.»
الیزابت گفت: «نباید این قدر به خودتان سخت بگیرید.»