نام کتاب: غرور و تعصب
قوم و خویش یا کس و کاری دارد که بشود از آن ها سرنخی به دست آورد و فهمید در کدام نقطه شهر مخفی شده است. اگر کسی پیدا شود که سرنخی از ویکهام به دست بدهد، شاید نتیجه ای حاصل بشود. در حال حاضر، نمی شود کاری کرد. من مطمئنم که کلنل فورستر هر کاری از دستش بر بیاید خواهد کرد. اما به ذهنم رسید که لیزی شاید بهتر از هر کس دیگری بداند که نزدیکان و بستگان ویکهام فعلا که هستند و کجا زندگی می کنند.
الیزابت می فهمید که چرا از او کمک می خواهند، اما هیچ گونه اطلاع و خبری نداشت که در این قضیه به کار بیاید.
الیزابت هیچ وقت چیزی درباره کسان و قوم و خویش های ویکهام نشنیده بود. فقط می دانست که پدر و مادر او سال ها پیش از دنیا رفته اند. اما امکان داشت که بعضی از هم قطارانش در هنگ چیزهایی بدانند، و به خاطر همین الیزابت در عین نومیدی کمی امید داشت.
در لانگبورن روزها با اضطراب سپری می شد. اما بی قراری ها هنگامی به اوج می رسید که نامه ای می آمد. از طریق نامه بود که خبرهای خوب یا بد می رسید. هر روز همه منتظر بودند خبر مهمی برسد.
اما قبل از اینکه نامه ای از آقای گاردینر برسد، نامه ای خطاب به پدرشان رسید، آن هم از طرف آقای کالینز. جین که اجازه داشت نامه های پدر را در غیاب او باز کند این نامه را خواند. الیزابت هم که می دانست چه مطالب عجیب و مضحکی در نامه های آقای کالینز هست کنار جین نشست و همراه او نامه را خواند. متن نامه این بود:
جناب آقا
بر خود واجب می دانم که بنا به وظیفه قوم و خویشی و موقعیتی که در زندگی دارم، به سبب مصیبت دردناکی که بر شما عارض شده و من دیروز طی نامه ای از مبدا هرتفردشر از آن اطلاع یافته ام با شما اظهار

صفحه 326 از 431