نام کتاب: غرور و تعصب
نمی دانم.... امیدوارم که این طور نشده باشد. ... ولی در چنین مواقعی خیلی سخت است که آدم احتیاط کند. مادر عصبی شده بود. من خیلی سعی می کردم کمکش کنم. اما شاید آن طور که لازم بود نمی توانستم کاری از پیش ببرم! از ترس اینکه چه اتفاقی ممکن است بیفتد، هوش و حواسم از کار افتاده بود.»
«مراقبت و رسیدگی کردن به مادر لابد خیلی به تو فشار آورده. به نظر می رسد حالت خوب نیست. اوه! کاش من کنارت بودم و این همه کار و بار و اضطراب را یک تنه تحمل نمی کردی.»
«مری و کیتی خیلی مهربانی کردند. حاضر بودند در همه این خستگی ها و زحمت ها شریک بشوند. ولی من صحیح نمی دانستم آن ها را درگیر کنم. کتی ضعیف و ریزه میزه است. مری هم مدام کتاب می خواند و نباید وقت استراحتش را از او گرفت. بعد از رفتن پدر، خاله فیلیپس روز سه شنبه به لانگبورن آمد. آن قدر لطف کرد که تا پنجشنبه پیش من ماند. خیلی کمک کرد و به ما آرامش داد. لیدی لوکاس هم خیلی محبت کرد. چهارشنبه صبح آمد این جا تا با ما همدردی کند. گفت هم خودش و هم تک تک دخترهایش حاضرند هر کاری از دستشان بر می آید برای ما بکنند.»
الیزابت گفت: «بهتر بود توی منزلش می ماند و این جا نمی آمد. شاید نیت خیر داشته، ولی در چنین مواقع ناگواری آدم از دست همسایه ها هم در امان نیست. کمک که نمی توانند بکنند، همدردی شان هم غیر قابل تحمل است. بهتر است دورادور احساس پیروزی بکنند و دلشان خوش باشد.»
بعد الیزابت پرسید که پدر قرار است در شهر چه کارهایی بکند تا دخترش را نجات بدهد.
جین گفت: «به نظرم قصد داشته برود به اپسوم، همان جایی که آن ها آخرین بار اسب عوض کردند، می خواسته از کالسکه چی ها سراغ بگیرد تا ببیند چیزی دستگیرش می شود یا نه. هدفش این بوده که شماره کالسکه ای را به دست بیاورد که با آن از کلپهم راه افتاده بودند. کالسکه با مسافر از لندن

صفحه 322 از 431