نام کتاب: غرور و تعصب
الیزابت با تعجب به او نگاه کرد، اما آنقدر ناراحت بود که جوابی نداد. مری هم برای تسلای خودش مدام از مصیبتی که پیش آمده بود پند و حکم اخلاقی استخراج می کرد.
بعد از ظهر، جین و الیزابت توانستند نیم ساعتی با هم باشند. الیزابت از فرصت استفاده کرد و هرچه سؤال داشت پرسید، و جین هم هرچه جواب داشت گفت. اول برای عواقب این قضیه غم و غصه خوردند، که الیزابت آن را وخیم می دانست اما جین هنوز امیدواری هایی داشت. الیزابت صحبت را این طور ادامه داد: «خب، حالا همه چیز را برایم بگو، همه چیزهایی را که من نمی دانم تعریف کن. جزئیات ماجرا را بگو. کلنل فورستر چه میگفت؟ قبل از فرار آن ها، هیچ بویی نبرده بودند؟ بالاخره باید این دو نفر را با هم دیده باشند.»
«کلنل فورستر میگفت که گاهی حدس هایی می زده، بخصوص در باره علاقة لیدیا، اما در حدی نبوده که نگران بشود. من خیلی دلم برای کلنل فورستر می سوزد. رفتارش کاملا دلسوزانه و با محبت بود. قبل از این که بفهمد آن ها به اسکاتلند نرفته اند، داشت می آمد این جا تا به ما اطمینان بدهد که پیگیر قضیه خواهد بود. وقتی هم فهمید که به اسکاتلند نرفته اند، آمدنش را جلوتر انداخت.»
«آیا دنی فکر می کرد ویکهام ازدواج نخواهد کرد؟ می دانست قصد فرار دارند؟ کلنل فورستر خودش دنی را دیده بود؟ »
«بله، اما وقتی خود کلنل از دنی سؤال کرد در جواب گفت چیزی از این که قصد فرار داشته اند نمی دانسته. عقیده واقعی اش را هم درباره این قضیه به زبان نیاورد. نظرش را در مورد اینکه آن ها ازدواج نمی کنند نیز تکرار نکرد... به خاطر همین، من فکر می کنم شاید از قبل هم مطلب را درست متوجه نشده بود.»
«پس تا قبل از آمدن کلنل فورستر هیچ کدام از شماها شک نداشتید که واقعا دارند ازدواج می کنند، هان ؟ »
«چه طور می شد چنین فکری به سرمان بزند! من کمی مضطرب بودم... نگران بودم که مبادا لیدیا با او خوشبخت نشود، چون می دانستم که رفتار

صفحه 319 از 431