«مادر چه... حالش چه طور است؟ بقیه چه طورید؟ »
«مادر بهتر است. البته روحیه اش خیلی خراب شده. توی اتاق بالاست. از دیدن شما ها خیلی خوشحال می شود. از اتاق بیرون نمی آید. مری و کیتی هم خدا را شکر! خوبند.»
الیزابت گفت: «اما تو... تو چطوری؟ رنگت پریده. چه قدر ناراحتی کشیده ای!»
اما جین گفت حالش کاملا خوب است. در این موقع مکالمه آن ها قطع شد، چون آقا و خانم گاردینر که سرگرم خوش و بش با بچه های خود بودند با بچه ها وارد خانه شدند. جین به طرف دایی و زن دایی اش دوید و با اشک و لبخند به هر دو خوشامد گفت و از آن ها تشکر کرد.
وقتی به اتاق پذیرایی رفتند، سوال هایی که الیزابت از جین پرسیده بود طبعا باز تکرار شد و آن ها هم فهمیدند که جین خبر تازه ای ندارد. اما خوش بینی جین، که به خوش قلبی اش بر می گشت، هنوز در او احساس می شد. جین هنوز امیدوار بود که همه چیز به خیر و خوشی ختم بشود و روزی نامه ای برسد، از لیدیا یا پدر، که همه چیز را توضیح بدهد و شاید هم خبر ازدواج را بدهد.
بعد از چند دقیقه گفت و گو، همه به اتاق خانم بنت رفتند و استقبال خانم بنت از آن ها درست همان طور بود که انتظارش می رفت. گریه و زاری و شکایت کرد، به عمل ناجوانمردانه ویکهام ناسزا گفت، از ناراحتی ها و مشقاتی که تحمل می کرد داد سخن داد، و خلاصه به زمین و زمان بد و بیراه گفت، به همه و همه، جز کسی که خطا و سهل انگاری اش علت اصلی لغزش لیدیا بود.
گفت: «اگر خودم هم به برایتن رفته بودم، یعنی اگر همه با هم رفته بودیم، این اتفاق نمی افتاد. لیدیا طفلکی کسی را نداشت که مواظبش باشد. چرا آقا و خانم فورستر گذاشتند لیدیا از جلو چشمشان دور بشود؟ مطمئنم غفلت کرده اند، چون اگر خوب مراقبت می کردند لیدیا دختری نبود که از این کارها
«مادر بهتر است. البته روحیه اش خیلی خراب شده. توی اتاق بالاست. از دیدن شما ها خیلی خوشحال می شود. از اتاق بیرون نمی آید. مری و کیتی هم خدا را شکر! خوبند.»
الیزابت گفت: «اما تو... تو چطوری؟ رنگت پریده. چه قدر ناراحتی کشیده ای!»
اما جین گفت حالش کاملا خوب است. در این موقع مکالمه آن ها قطع شد، چون آقا و خانم گاردینر که سرگرم خوش و بش با بچه های خود بودند با بچه ها وارد خانه شدند. جین به طرف دایی و زن دایی اش دوید و با اشک و لبخند به هر دو خوشامد گفت و از آن ها تشکر کرد.
وقتی به اتاق پذیرایی رفتند، سوال هایی که الیزابت از جین پرسیده بود طبعا باز تکرار شد و آن ها هم فهمیدند که جین خبر تازه ای ندارد. اما خوش بینی جین، که به خوش قلبی اش بر می گشت، هنوز در او احساس می شد. جین هنوز امیدوار بود که همه چیز به خیر و خوشی ختم بشود و روزی نامه ای برسد، از لیدیا یا پدر، که همه چیز را توضیح بدهد و شاید هم خبر ازدواج را بدهد.
بعد از چند دقیقه گفت و گو، همه به اتاق خانم بنت رفتند و استقبال خانم بنت از آن ها درست همان طور بود که انتظارش می رفت. گریه و زاری و شکایت کرد، به عمل ناجوانمردانه ویکهام ناسزا گفت، از ناراحتی ها و مشقاتی که تحمل می کرد داد سخن داد، و خلاصه به زمین و زمان بد و بیراه گفت، به همه و همه، جز کسی که خطا و سهل انگاری اش علت اصلی لغزش لیدیا بود.
گفت: «اگر خودم هم به برایتن رفته بودم، یعنی اگر همه با هم رفته بودیم، این اتفاق نمی افتاد. لیدیا طفلکی کسی را نداشت که مواظبش باشد. چرا آقا و خانم فورستر گذاشتند لیدیا از جلو چشمشان دور بشود؟ مطمئنم غفلت کرده اند، چون اگر خوب مراقبت می کردند لیدیا دختری نبود که از این کارها