راحت می شود حدس زد که چیز زیادی به ترس و امید و تصورات آن ها اضافه نمی شد، اما در تمام مدت سفرشان هیچ موضوع دیگری نمی توانست آن ها را از بحث های مکرر درباره این ماجرا باز بدارد. از فکر الیزابت که لحظه ای دور نمی شد. با غم و غصه و خودخوری مدام به این قضیه فکر می کرد و یک لحظه هم آسوده و خاطر جمع نمی شد.
با سرعت هرچه بیشتر راه را طی می کردند. یک شب را در راه خوابیدند و روز بعد موقع ناهار به لانگبورن رسیدند. الیزابت خوشحال بود که جین زیاد چشم به راه نمانده است.
بچه های آقا و خانم گاردینر که چشمشان به کالسکه افتاده بود روی پله های خانه ایستاده بودند که کالسکه وارد محوطه عمارت شد. وقتی کالسکه به طرف در نزدیک شد، برق خوشحالی قیافه بچه ها را روشن کرد و در جست و خیزهای کودکانه آن ها بازتاب یافت. این نخستین شور و شوقی بود که در خوشامدگویی به مسافران ابراز می شد.
الیزابت از کالسکه بیرون پرید، تند تند بچه ها را بوسید، بعد به راهرو دوید، و جین را دید که تازه از اتاق مادر بیرون آمده و از پله ها پایین دویده بود.
الیزابت با محبت تمام جین را در آغوش گرفت و اشک در چشم هر دو جمع شد. الیزابت بدون معطلی پرسید که خبر تازه ای از فراری ها رسیده یا نه.
جین جواب داد: «هنوز نه. ولی حالا که دایی عزیزمان آمده امیدوارم همه چیز رو به راه بشود.»
«پدر در شهر است؟»
«بله، همان طور که برایت نوشته بودم، از سه شنبه رفته.»
«خبرهایی هم از پدر رسیده؟»
«فقط یک بار. روز چهارشنبه چند خط برایم نوشت و گفت که سالم رسیده. نشانی اش را هم نوشته، چون خودم از پدر خواسته بودم. فقط اضافه کرده که دیگر نامه نمی نویسد، مگر اینکه مطلب مهمی دستگیرش بشود.»
با سرعت هرچه بیشتر راه را طی می کردند. یک شب را در راه خوابیدند و روز بعد موقع ناهار به لانگبورن رسیدند. الیزابت خوشحال بود که جین زیاد چشم به راه نمانده است.
بچه های آقا و خانم گاردینر که چشمشان به کالسکه افتاده بود روی پله های خانه ایستاده بودند که کالسکه وارد محوطه عمارت شد. وقتی کالسکه به طرف در نزدیک شد، برق خوشحالی قیافه بچه ها را روشن کرد و در جست و خیزهای کودکانه آن ها بازتاب یافت. این نخستین شور و شوقی بود که در خوشامدگویی به مسافران ابراز می شد.
الیزابت از کالسکه بیرون پرید، تند تند بچه ها را بوسید، بعد به راهرو دوید، و جین را دید که تازه از اتاق مادر بیرون آمده و از پله ها پایین دویده بود.
الیزابت با محبت تمام جین را در آغوش گرفت و اشک در چشم هر دو جمع شد. الیزابت بدون معطلی پرسید که خبر تازه ای از فراری ها رسیده یا نه.
جین جواب داد: «هنوز نه. ولی حالا که دایی عزیزمان آمده امیدوارم همه چیز رو به راه بشود.»
«پدر در شهر است؟»
«بله، همان طور که برایت نوشته بودم، از سه شنبه رفته.»
«خبرهایی هم از پدر رسیده؟»
«فقط یک بار. روز چهارشنبه چند خط برایم نوشت و گفت که سالم رسیده. نشانی اش را هم نوشته، چون خودم از پدر خواسته بودم. فقط اضافه کرده که دیگر نامه نمی نویسد، مگر اینکه مطلب مهمی دستگیرش بشود.»