می دانست که بر عکس است. می داند که دوشیزه دارسی، همان طور که ما دیدیم، دوست داشتنی و بی ادا و اطوار است.»
«ولی لیدیا این ها را نمی داند؟ مگر چیزهایی را که تو و جین به این دقت می دانید لیدیا نمی داند؟ »
«اوه، بله!... این، این بدتر از هر چیز دیگر است. من خودم قبل از این که به کنت بروم و آقای دارسی و قوم و خویشش، کلنل فیتز ویلیام، را ببینم کاملا از حقایق بی خبر بودم. وقتی به خانه برگشتم، هنگ قرار بود ظرف یکی دو هفته از مریتن برود. خب، در چنین وضعیتی، هم جین (که همه چیز را برایش گفته بودم) و هم خودم اصلا لازم نمی دیدیم که همه چیز را فاش کنیم. چه فایده داشت که نظر خوبی را که همه درباره اش داشتند برگردانیم؟ موقعی هم که قرار شد لیدیا همراه خانم فورستر برود، اصلا به ذهنم خطور نمی کرد که چشمش را به شخصیت حقیقی ویکهام باز کنم. اصلا به فکرم نرسید که لیدیا در خطر اغفال باشد. خودتان می دانید که به فکر من جنین چیزی راه پیدا نمی کرد. از کجا می دانستم چنین عاقبتی در انتظار اوست.»
«پس، موقعی که به برایتن رفتند، هیچ شاهد و دلیلی نداشتید که فکر کنید این دو نفر به هم علاقه دارند».
«نه، اصلا. هیچ علامت و نشانه ای به یادم نمی آید. اگر چنین چیزهایی می دیدیم، خودتان می دانید ما آدم هایی نیستیم که این جور مسائل را سرسری بگیریم. اولین بار که ویکهام وارد هنگ شد، لیدیا آمادگی کافی داشت از او خوشش بیاید. البته همه ما همین طور بودیم. تا یکی دو ماه، همه دختر های مریتن و آن حوالی دیوانه ویکهام بودند. اما وبکهام هیچ وقت توجه خاصی به لیدیا نداشت. بعد از یک دوره که زیاد هم طول نکشید، اما مدام از ویکهام تعریف می کرد و دیوانه وار در وصفش داد سخن می داد، رفته رفته خیال پردازی اش درباره ویکهام فروکش کرد و افراد دیگری از هنگ که توجه بیشتری نشان می دادند بار دیگر مورد توجه لیدیا قرار گرفتند.»
«ولی لیدیا این ها را نمی داند؟ مگر چیزهایی را که تو و جین به این دقت می دانید لیدیا نمی داند؟ »
«اوه، بله!... این، این بدتر از هر چیز دیگر است. من خودم قبل از این که به کنت بروم و آقای دارسی و قوم و خویشش، کلنل فیتز ویلیام، را ببینم کاملا از حقایق بی خبر بودم. وقتی به خانه برگشتم، هنگ قرار بود ظرف یکی دو هفته از مریتن برود. خب، در چنین وضعیتی، هم جین (که همه چیز را برایش گفته بودم) و هم خودم اصلا لازم نمی دیدیم که همه چیز را فاش کنیم. چه فایده داشت که نظر خوبی را که همه درباره اش داشتند برگردانیم؟ موقعی هم که قرار شد لیدیا همراه خانم فورستر برود، اصلا به ذهنم خطور نمی کرد که چشمش را به شخصیت حقیقی ویکهام باز کنم. اصلا به فکرم نرسید که لیدیا در خطر اغفال باشد. خودتان می دانید که به فکر من جنین چیزی راه پیدا نمی کرد. از کجا می دانستم چنین عاقبتی در انتظار اوست.»
«پس، موقعی که به برایتن رفتند، هیچ شاهد و دلیلی نداشتید که فکر کنید این دو نفر به هم علاقه دارند».
«نه، اصلا. هیچ علامت و نشانه ای به یادم نمی آید. اگر چنین چیزهایی می دیدیم، خودتان می دانید ما آدم هایی نیستیم که این جور مسائل را سرسری بگیریم. اولین بار که ویکهام وارد هنگ شد، لیدیا آمادگی کافی داشت از او خوشش بیاید. البته همه ما همین طور بودیم. تا یکی دو ماه، همه دختر های مریتن و آن حوالی دیوانه ویکهام بودند. اما وبکهام هیچ وقت توجه خاصی به لیدیا نداشت. بعد از یک دوره که زیاد هم طول نکشید، اما مدام از ویکهام تعریف می کرد و دیوانه وار در وصفش داد سخن می داد، رفته رفته خیال پردازی اش درباره ویکهام فروکش کرد و افراد دیگری از هنگ که توجه بیشتری نشان می دادند بار دیگر مورد توجه لیدیا قرار گرفتند.»