نام کتاب: غرور و تعصب
فصل ۵


وقتی کالسکه از شهر دور می شد، آقای گاردینر به خواهرزاده اش گفت:
«داشتم قضیه را مرور می کردم، الیزابت. راستش، خوب که فکر کردم دیدم در این ماجرا به خواهر بزرگترت حق می دهم. به نظر من هم بعید است جوانی بیاید چنین نقشه ای برای دختری بکشد که نه بی کس و کار است نه بی دوست و آشنا و تازه در خانواده کلنل او زندگی می کند. به نظر من، اوضاع به این بدی ها هم نیست. واقعاً ویکهام فکر می کند که دوست و آشنا های لیدیا دست روی دست می گذارند؟ آیا بعد از چنین تعرضی به حریم کلنل فورستر می تواند در هنگ او آفتابی بشود؟ چنین وسوسه ای به ریسکش نمی ارزد.»
الیزابت برای لحظه ای خوشحال شد و گفت: «واقعاً این طور فکر می کنید؟ »
خانم گاردینر گفت: «راستش من هم نظر دایی ات را دارم. این کار چنان ضد شرافت و اخلاق و منفعت است که بعید است ویکهام مرتکبش بشود. من نمی توانم این قدر به ویکهام بدبین باشم. الیزابت، خود تو می توانی این قدر از او قطع امید کنی که تصورت چنین چیزی باشد؟ »
وقتی پای منفعتش در میان باشد، شاید نه. اما در چیزهای دیگر، بله، می توانم تصور کنم. اصلا همین طور است! اما خدا کند نباشد. چرا به اسکاتلند نرفته اند؟ اگر قضیه آن طور بوده چرا آن جا نرفته اند؟ »

صفحه 311 از 431