بلافاصله گفت که هر کاری از دستش بر بیاید می کند... الیزابت که جز این هم انتظار نداشت، در حالی که به نشانه قدرشناسی اشک در چشم هایش حلقه زده بود از آقای گاردینر تشکر کرد. در حالی که هر سه نفر یک فکر در سر داشتند، به کار های مربوط به سفر سر و سامان دادند. می بایست هرچه سریع تر روانه شوند. خانم گاردینر گفت: «پمبرلی را چه کنیم؟ جان گفته که وقتی تو به دنبال ما فرستادی، آقای دارسی این جا بوده، ... درست است؟ »
«بله، من به ایشان گفتم که نمی توانیم به وعده عمل کنیم. این مسئله حل شده.»
خانم گاردینر موقعی که به اتاق خود می دوید تا حاضر شود، با خود تکرار کرد: «این مسئله حل شده. یعنی این قدر صمیمی اند که الیزابت حقیقت را گفته؟ اوه، کاش می دانستم!»
اما این آرزوی محالی بود، و حداکثر به کار این می آمد که در آن ساعت پر تشویش و پرشتاب سرش را گرم کند. الیزابت اگر به حال خود رها می شد دست به کاری نمی زد، چون آدمی که این همه پریشان و ناراحت بود کاری هم از دستش برنمی آمد. اما او هم می بایست مانند زن دایی اش کارهایی انجام بدهد. یکی از کارها نوشتن یادداشت هایی برای همه دوست و آشناهای لمتن بود، با بهانه تراشی هایی برای عزیمت ناگهانی یک ساعت بعد، همه کارها انجام شده بود. آقای گاردینر هم در این مدت با مهمان خانه تصفیه حساب کرده بود و حالا دیگر کاری نمانده بود جز رفتن. الیزابت، بعد از همه آن مصیبت ها، زودتر از آن که تصور می کرد، خود را درون کالسکه ای دید که به لانگبورن می رفت.
«بله، من به ایشان گفتم که نمی توانیم به وعده عمل کنیم. این مسئله حل شده.»
خانم گاردینر موقعی که به اتاق خود می دوید تا حاضر شود، با خود تکرار کرد: «این مسئله حل شده. یعنی این قدر صمیمی اند که الیزابت حقیقت را گفته؟ اوه، کاش می دانستم!»
اما این آرزوی محالی بود، و حداکثر به کار این می آمد که در آن ساعت پر تشویش و پرشتاب سرش را گرم کند. الیزابت اگر به حال خود رها می شد دست به کاری نمی زد، چون آدمی که این همه پریشان و ناراحت بود کاری هم از دستش برنمی آمد. اما او هم می بایست مانند زن دایی اش کارهایی انجام بدهد. یکی از کارها نوشتن یادداشت هایی برای همه دوست و آشناهای لمتن بود، با بهانه تراشی هایی برای عزیمت ناگهانی یک ساعت بعد، همه کارها انجام شده بود. آقای گاردینر هم در این مدت با مهمان خانه تصفیه حساب کرده بود و حالا دیگر کاری نمانده بود جز رفتن. الیزابت، بعد از همه آن مصیبت ها، زودتر از آن که تصور می کرد، خود را درون کالسکه ای دید که به لانگبورن می رفت.