نام کتاب: غرور و تعصب
خاطر پول با او ازدواج کرد. در عین حال، نمی فهمید لیدیا چگونه توانسته دل ویکهام را به دست آورد. اما حالا دیگر همه چیز طبیعی جلوه می کرد. لابد برای این نوع دلبستگی جذابیت های کافی را داشت. الیزابت فکر نمی کرد لیدیا به عمد درگیر فرار عاشقانه ای شده است بی آن که قصد ازدواج داشته باشد، اما الیزابت این مسئله را نیز راحت می فهمید که نه پاکدامنی لیدیا مانع قربانی شدنش می شود و نه عقل و شعورش.
زمانی که هنگ در هرتفردشر مستقر بود، الیزابت هیچ تصور نمی کرد که لیدیا به ویکهام کشش دارد، اما می دانست که لیدیا فقط منتظر است کسی به او دل و جرئت بدهد تا خودش را به کسی نزدیک کند. گاهی این افسر و گاهی آن افسر مورد توجهش قرار می گرفت. بستگی داشت به این که چه قدر به او توجه کرده باشند. علائقش مدام در افت و خیز بود، اما بدون هدف نبود. غفلت و بی توجهی در مورد چنین دختری... اوہ! الیزابت با تمام وجود این را احساس می کرد و دلش به درد می آمد.
بی تاب بود که زودتر به خانه برود... بشنود، ببیند، باشد، در کارهایی که تماما به دوش جین بود شریکش بشود، آن هم در خانواده ای که اینطور از هم پاشیده بود: پدر نبود، مادر نمی توانست خودش را کنترل کند و نیازمند مراقبت بود. با این که تقریبا مطمئن بود برای لیدیا کاری نمی شود کرد، پادرمیانی دایی به نظر مهم می رسید. موقعی که آقای گاردینر وارد اتاق شد، بی قراری الیزابت دیگر نهایت نداشت. آقا و خانم گاردینر با نگرانی و عجله برگشته بودند و از حرف های خدمتکار استنباط کرده بودند که خواهرزاده شان کاملا ناخوش است، ... از این رو، تا الیزابت را دیدند خیالشان راحت شد، اما الیزابت فورا گفت که چرا به دنبال شان فرستاده. بعد هر دو نامه را با صدای بلند خواند و در حالی که از فرط هیجان می لرزید در قسمت آخر نامه دوم مکث کرد... البته لیدیا هیچ وقت عزیز دردانه آقا و خانم گاردینر نبود، اما هر دو عمیقا متأثر شدند. قضیه فقط به لیدیا مربوط نمی شد، همه درگیر قضیه بودند. بعد از اظهار تعجب و ناراحتی و ترس، آقای گاردینر

صفحه 309 از 431