نام کتاب: غرور و تعصب
این قضیه مصیبت بار را مخفی نگه دارید. ... البته می دانم که مدت درازی مخفی نخواهد ماند.»
آقای دارسی اطمینان داد که رازدار خواهد بود... باز به خاطر ناراحتی الیزابت اظهار تأسف کرد و گفت امیدوار است نتیجه کار بهتر از چیزی باشد که عجالتا تصور می شود. بعد از الیزابت خواست که سلام و ارادت او را به اطلاع کسان خود برساند. سپس با نگاهی جدی خداحافظی کرد و رفت. وقتی دارسی رفت، الیزابت فکر کرد که بعید است این صمیمیت و احترامی که در دربیشر در دیدارهای شان وجود داشته در دیدارهای بعدی نیز تجدید شود. کل آشنایی اش را سریع به یاد آورد، که پر از تناقض و تغییر بود. به خاطر احساس های بدی که داشت اما سبب ادامه آشنایی شان شده بود افسوس می خورد. همین احساس ها قاعدتا می بایست به آشنایی شان خاتمه بدهد، اما نه تنها خاتمه نداده بود بلکه تقویت هم کرده بود.
اگر امتنان و احترام را اساس عاطفه بدانیم، تغییر احساسات الیزابت را نه بعید خواهیم دانست نه اشتباه. اما اگر طور دیگری نگاه کنیم، اگر علاقه ناشی از امتنان و احترام را نامعقول یا غیر طبیعی بدانیم و با عشقی مقایسه کنیم که می گویند با نخستین نگاه و حتی قبل از رد و بدل شدن کلمه ای پدید می آید، در این صورت نمی توان به الیزابت حق داد و چیزی در دفاع او گفت جز این که الیزابت در مورد ویکهام به نوعی این روش دوم را آزموده بود و شاید اصلا به سبب نتیجه وخیم همین روش بوده که الیزابت شیوه های غیر مهیج تر را در عشق آزموده است. به هر حال، هرچه بود، الیزابت از رفتن دارسی ناراحت شد. به قضیه شرم آور لیدیا هم که می اندیشید ناراحتی اش تشدید می شد. از موقعی که نامه دوم جین را خوانده بود، هیچ امیدی نداشت که ویکهام با لیدیا ازدواج خواهد کرد. به نظر الیزابت، هیچ کس جز جین به چنین آرزویی دلش را خوش نمی کرد. در این مورد، کمترین احساسی که داشت احساس تعجب بود. زمانی که مطالب نامه اول در ذهنش بود، سراپا شگفت زده بود... شگفت زده از این که ویکهام میخواهد با دختری ازدواج کند که نمی شد به

صفحه 308 از 431